ارتش سایه‌ها

خیلی غم‌انگیز است وقتی کلمات هم ترک‌ت می‌کنند. هیچ‌چیز بیشتر از یک سامورایی به یک نویسنده شبیه نیست. سلاح‌ت که افتاد، باید بدهی؛ جان را…

کوبریک، بیا این‌جا مرد!

از وقتی تمدن آغاز شد، از وقتی بشر یاد گرفت به‌جای سنگ، واژه پرتاب کند. تعادل دنیا از بین رفت.
یک بار به دنیا آمدیم و بارها مردیم…

دلتنگی‌های ردیفِ سوم، طبقه دوم

راه می‌روی و قدم‌هایی که می‌گذاری را می‌شماری، راه نمی‌روی، و قدم‌هایی که می‌توانستی بگذاری را می‌شماری.

خلاصه آن‌که دلتنگی هم خیلی بی‌وجدان است، وسط نوشتن می‌آید سراغت، و آن وقت کلمه‌هایی که تایپ نمی‌کنی را می‌شماری؛

به جایش درخششِ ماه را در آب نشانم بده!

شب‌ها همیشه عجیب بوده‌اند، دوگانگی خاصی وجود دارد بین شب و روز.

بین چیزی که آدم می‌خواهد، و چیزی که می‌شود؛ شب‌ها همیشه عجیب بوده‌اند.

شب

کلاغ‌ها به بهشت نمی‌روند

می‌دانی، تو آخرین خط آنتن گوشی‌م هستی. اگر آنتن ندهی، اگر ارتباط مرا با بیرون برقرار نکنی، مرگ در زیر این آوارها حتمی‌ـیست.

کافکا می‌گوید، «کلاغ‌ها اصرار دارند که فقط یک کلاغ برای نابودی بهشت، کافی‌یست. بی تردید راست است، اما چیزی بر ضد بهشت نمی‌گویند، زیرا بهشت، فقط شیوه‌ی دیگری برای ابراز این است که کلاغ‌ها محال‌اند. مثل راهی در پاییز که به محض تمیز شدن، دوباره از برگ‌های ریخته، پر می‌شود.»

کلاغ‌ها

 

گفتند برویم، رفتیم

گفتند صدای «نی»، نمی آمد.

چوپان و گله به دنبال سگ رفته بودند.

و سگ، به دنبال گوسفندی که برای علف‌های آن طرف دشت، رفته بود.

گفتند برویم