نیستم مقبول تا مردود خاطره‌ها شوم

زندگی مسئله‌اش استنباط است. استنباط این‌که برای یخ زدن، چقدر سرما نیاز است و در چه مدتی. می‌گویند، از انسان، امیدش را که بگیری، می‌میرد. امید، آدم را سیقل می‌دهد. یک‌جور تک‌نوازی پیانوست؛ وقتی تماشاگران ایستاده دست می‌زنند. نوازنده برای آن‌ها می‌نوازد و آن‌ها برای نوازنده دست می‌زنند. دوران ما بیش از هر زمانی، شده‌است عصر مبادله. امید برای ما و ما برای امید. ولی امید سوخت می‌خواهد. که ما آدم‌ها با سوخت زنده‌ایم. خاطرات برای سوختن‌اند. برای ذهن فرقی ندارد آه این کودکی‌م است، یا عکس فلان فم‌فتال غربی روی مجله؛ همه‌اش برای سوختن است. مغز کارش همین است. البته که ما خلاصه شده‌ایم. خلاصه در خاطرات بهشت، و آن‌جای دنج و پر نور، رحم مادر. این‌ها کوره‌ها اند. بعد این وسط بقیه‌شان می‌شوند سوخت. می‌سوزند تا کوره‌ها روشن بمانند. آن وقت امید داریم. به وصال بهشت و جای دنج و پر نور، قبرستان. هیچ شاهدی بهتر از همینگوی وجود ندارد. در جوانی، می‌رود جنگ؛ دویست ترکش می‌خورد و نتیجه‌اش می‌شود «وداع با اسلحه»؛ البته که به همین‌جا ختم نمی‌شود. اگر فکر می‌کنید آدم با دو سقوط هواپیما کارش تمام می‌شود، سخت در اشتباهید. این‌ها برای نویسنده‌ی آمریکایی نتیجه‌اش شد «زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند؟»؛ و استنباط این‌که تمام نمی‌شود هیچ‌وقت. بعد نوبت به سیاه زخم، مالاریا، ذات‌الریه، سرطان پوست، مشکلات کلیوی، نارسایی طحال، بیماری کبدی و عارضه ستون فقرات رسید. مرد وظیفه‌اش تحمل کردن‌است، همینگوی هم تحمل کرد؛ همینگوی برای امید؛ در تمام سال‌های بی‌ثمر، سال‌هایی که اسم‌ش را گذاشتند سال‌های مرگ همینگوی. مردم را که می‌شناسید، باید روی چیزها اسم بگذارند. حالا نوبت امید شده بود. امید برای او؛ ناگهان «پیرمرد و دریا» خلق می‌شود. بی‌بدیل‌ترین شاهکار ادبی معاصر. همینگوی البته قهرمان بود، قهرمان شد. بعد زمان می‌گذرد و کم کم همینگوی دچار فراموشی می‌شود. فراموشی که سخت‌تر از سرطان و ترکش خوردن و سقوط نمی‌شود، می‌شود؟ آن هم دوبار. که فراموشی موریانه است. می‌زند به جان خاطرات آدم؛ می‌خورد، می‌مکد، فرو می‌ریزاند. آدم‌ها با خاطرات زنده‌اند. خاطرات سوخت آدم‌هاست. آن‌وقت یک روز صبح، یک دولول ساچمه‌زنی باس‌اندکو می‌گذارد توی دهانش و بوم؛ فراموشی درد آخر است. از پیرمرد، یک جسد می‌ماند و یک مغز که ریخته‌است بیرون؛ مغزی که سوخت نداشت.

سال‌های بعد نه بعدتری، در بهشت، نه کنار جان فورد خواهم نشست، نه از فاکنر امضا می‌گیرم و نه با هایدگر از دازاین بودن‌مان به خدا شکایت می‌کنم. همینگوی را پیدا می‌کنم و بعد آن وقت مدام با هم حرف می‌زنیم. از همه‌چیز، از خاطرات، با خاطرات.

Download

Goodbye Lenin

عباس معروفی در آخرین ایمیل‌ش توصیه کرده است از این پس، هر هزار صفحه که می‌خوانم، یک صفحه بنویسم. انسان تا قبل از امضای آن عهدنامه‌ی روز الست، آزاد بود، بعد تعهد داد. هر هفتاد سالی که زندگی می‌کرد، یک‌بار می‌توانست آزادی از دست رفته را تجربه کند. حالا من اما هنوز به ایمیل معروفی جواب نداده‌ام. این‌که هنوز تعهدی را امضا نکرده‌ام، این آزادی را داده است که این سطور را بنویسم.

سبک کافکایی، به سبکی می‌گویند که مولف، حوادث عادی و روزمره را با تعلیق و به شکلی عجیب و غیرواقعی تصویر می‌کند. کافکا اعتقاد داشت کتابی که می‌خوانیم باید مثل یک پتک به سرمان بکوبد و تبری شود برای درهم شکستن دریای منجمد درونمان. بیمار بود. کافکا دچار اختلال روانی بود؛ به همین خاطر صاحب سبک است. آدم‌ها همه مثل همدیگرند اما بیماران روانی، هرکدام دیوانگی خودشان را دارند. او در سه کلمه پایانی تمام جملاتش به مخاطب ضربه می‌زند. حتی وقتی دارد یک اتفاق پیش‌پا افتاده و ساده را روایت می‌کند. مشهورترین اثر کافکا، مسخ است. جایی که گره گوار سامسا از خواب می‌پرد و می‌فهمد تبدیل به یک حشره بزرگ شده است. سامسای فداکار قصه، طرد می‌شود. او حشره شده است و حالا فرق دارد. او ناتوان شده است. سامسا می‌میرد. از تنهایی؟ کسی نمی‌داند. شاید هم از طرد شدن؛ طرد شدن با تنهایی فرق دارد. آدم تنها در خیابان قدم می‌زند و می‌گوید تنهاست. آدم مطرود، مسخ شده است. کسی زبانش را نمی‌فهمد. و آدمی که فهمیده نمی‌شود. می‌میرد؛ دیر یا زودش چه فرقی دارد؟

کافکا سل می‌گیرد. نه این‌طوری بهتر است، کافکای نویسنده‌ی محبوب، سل می‌گیرد. آدمی که سل گرفته است را قرنطینه می‌کنند. آقای نویسنده طرد می شود. و بعد در آخر ماجرا، می‌میرد. همیشه به این فکر کرده‌ام که چرا کافکا وصیت کرد تمام داستان‌ها و نوشته‌هایش بسوزند، چرا کافکای تبر به دست، باید تبرش را در کوره بیندازد؟ زمان می‌گذرد و آدم بزرگتر می‌شود. در بچگی می‌خواهیم دنیا را عوض کنیم. آدم بزرگ می‌شود و از زندگی سیلی می‌خورد. آن‌وقت است که بیخیال همه‌چیز می‌شود. واقع‌بین می‌شود. حالا بزرگ شده‌ام و نمی‌فهمم برود برای چه به وصیت نزدیک‌ترین دوستش عمل نکرد و نوشته‌های کافکا را نسوزاند. برود ابله! آدمی که طرد شده است، باید جمع کند برود. در را باز کنی و چنان گم شوی از این هیاهو، که شک کنند به دیده‌هایشان، به خاطره‌هایشان. ماکس برود احمق. کافکای مطرود حالا شده است تاثیرگذارترین نویسنده‌ی ادبیات نوین. می‌بینی کافکا؟ فرق مطرود با تنهایی همین است. آدم تنها یک‌نفر را پیدا می‌کند و بعد دیگر تنها نیست. اما آدمی که کسی زبانش را نمی‌فهمد، باید سرش را بگذارد و بمیرد.

من اما نمی‌خواهم بمیرم. می‌گویند یک نوازنده، وقتی آخرهای کارش است، وقتی اجرا دارد تمام می‌شود و هنوز تماشاچی‌ها متعجب نشده‌اند، می‌زند به سیم آخر، اوج کار یک ویولنیست زمانی ست که به سیم آخر می زند. اما می‌خواهم چیز دیگری را تعریف کنم. قدیم‌ترها، قمار بازها قبل از شروع بازی، چندسکه را می‌گذاشتند ته جیب‌شان، سیم‌های آخرشان، سیم‌های ته جیب‌ها، آخرین دارایی قماربازها بود. قماربازهایی که پشت هم می‌باخته‌اند، به امید نجات، دست می‌کردند در جیب‌هایشان و آخرین سیم‌‌‌ها را می‌ریختند وسط. می‌زدند به سیم‌آخر؛ یا قمارباز می‌ماندند یا همه‌ی هستی را می‌باختند.
حالا من آن سیم‌های آخر را گذاشته‌ام وسط. آن‌قدر شجاع شده‌ام که تمام زندگی‌ام را سر پیروزی شرط بسته‌ام؛ حتی اگر پیروز نشوم.

Download

مثل هیچ‌چیز

در بین تمام هنرها، یکی از آن‌ها به طور شگفت‌انگیزی متفاوت است. بی معنی است. همه‌اش بی معنی است، اما متفاوت است. چیزی برای یادگرفتن نیست، شاید هم باشد اما ما یادش نمی‌گیریم. همین زنده‌ نگه‌ش داشته. همه‌ی دوست‌داشتنی‌هایمان بی‌معنی‌اند. بزرگترها از بچه‌ها سوال می‌کنند. مدام می‌پرسند چرا می‌دوی؟ چرا دیرآمدی؟ و هر بار بچه‌ها با خودشان می‌گویند چه سوال احمقانه‌ای. در تمام زندگی‌مان می‌خواهیم به چیزها معنی بدهیم. و بعد بلافاصله فاسد می‌شوند. ما در برابر بی‌معنی‌ها ضعیف‌یم. دانشمندان، فلاسفه، تمام احمق‌های دنیا، دنبال معانی می‌گردند. وقتی معنای چیزی را فهمیدی، به آن احاطه داری. دیگر ناشناخته نیست، ما در مقابل ناشناخته‌ها ضعیفیم. در برابر خدا، عشق، سکوت، تنهایی … و هر چیزی که ما را به ناشناخته‌ها می‌برد؛ آن‌ها جاودانه‌اند. تنهایی جاودانه می‌شود. جذبشان می‌شویم. جذب خدا، مدام راجع به او حرف می‌زنیم، بی‌خداها بیشتر. جذب عشق می‌شویم. خاصیت عجیبی دارد، اما برای بچه‌ها عجیب نیست.

در بین تمام هنرها، موسیقی به طور شگفت‌انگیزی متفاوت است. در تاریکی دراز کشیده‌ای و از در می‌آید. در نمی‌زند؛ مثل یک هاله نور می‌آید و تو را در بر می‌گیرد. اجازه سوال نمی‌دهد. اجازه فکر هم نمی‌دهد. بی معنی است. حالا به نقطه اوجش می‌رسد؛ اتاق منبسط می‌شود. دیوارها دور شده‌اند. اما هاله‌ی نور همان‌جاست. بعد بی‌وزنی می‌آید. معلق می‌شوید. نت‌ها نواخته می‌شوند. انگار یک‌جور رمز اند. رمزی که تو را از این جهان خارج می‌کند. معلق می‌شوی. جسمت آن‌جاست اما روحت معلق است. بعد سفر آغاز می‌شود. تا انتهای بی‌معنی‌ها. زمان نیست. مکان هم نیست. حالا دیگر نوبت هیچ شده‌‌است. یک عمر پشت در ایستاده بود و حالا آمده داخل. با ما هم سفر شده‌است. حل می‌شوید و می‌روید پایین؛ آرامش عجیبی دورتادور آدم حلقه می‌زند؛ پایین‌تر، نوری از آن بالا پیداست. بعد کم کم محو می‌شود. تا عمق زمین رفته‌اید؛ گرم شده‌است. هیچ ما را آورد‌ه‌است این‌جا. بعد از آن سرما، حالا این‌جاییم. در عمق این‌جاییم. در اعماق برف‌های نپال، در اعماق اقیانوس، در اعماق سیاره‌ی مشتری، در اعماق یک سیاه‌چاله‌ی دور.

بدنمان گرم شد‌ه‌است، چشم‌ها به مهمانی دعوت شده‌اند. همه‌جا تاریک می‌شود؛ موسیقی تمام شده‌است.

زندگی ضربِ زمین در ضربان دلِ ما ـست

صندلی مخصوصی دارد؛ اما معمولاً روی آن نمی‌نشیند. ساکت است و در حرف زدن اصول مینیمال را رعایت می‌کند. مأمور ایستگاهِ مترو است. فقط روزهای خاصی در ماه می‌بینمش. یک روز از او سوالی کردم و در حینِ بحث گفتم چه صدای زیبایی دارد. لبخندی زد و من هم در جوابش لبخند زدم. بعد از آن، هر وقت به آن ایستگاه می‌روم، دستی تکان می‌دهد و برایم لبخند می‌زند؛ امروز دیر رسیدم، مترو تقریباً حرکت کرده بود، من‌را دید. بعد برای راننده بیسیم زد و مترو را نگه داشت تا سوار شوم. باز برایم لبخند زد. انگار گاهی یک کلمه، درست در زمانی که انتظارش را ندارند کافی است؛ مثلاً یک چقدر صدایت خوب است، تا در خاطراتِ آدم‌ها حک شویم.

دکتر فرهنگ می‌گفت آدم‌ها در سراسر زندگی‌شان منتظرند تا دیده شوند، و نهایتاً هم دیده می شوند. اگر خوب دیده نشوند، مجبورند بد دیده شوند؛ آدم‌ها را ببینیم…

دکترها، او را دوست داشتند

گفتم نقاشی ـه “گردش زندانی ها”، همان که ونگوگ کشیده را دیده ای؟

حسِ عجیبی از آن می گیرم، زندانی هایی که دارند مدام به دورِ خودشان می چرخند، انگار تمامِ عمرشان داشتند همین کار را می کرده اند، به سایه هایشان نگاه کن، آنها هم همین کار را می کرده اند. می روند دور میزنند و باز بر می گردند سرِ خانه ی اول ـشان؛ خستگی را حس می کنی، اما هنوز می چرخند. مردی که خم شده و دارد از حال می رود، زندان بانی که سرش پائین است و انگار خوابش برده، و دو سربازی که باهم صحبت می کنند؛ می بینی هنوز هم دارند می چرخند؛

گفتم ونگوگ عاشقِ یک روسپی می شود، می دانید این هنرمندان هم عاشق شدنشان یک جوری است، یعنی نمی فهمی آن آخرِ کار، آخرِ داستان چه در سرشان می گذشته است، خودشان هم نمی دانند، اگر می دانستند که هنرمند نبودند؛

برایش گفتم، ونگوگ عاشقِ یک روسپی می شود، آه خدای من، فکرش را بکنید، ونگوگ با آن همه استعداد می رود پیشِ معشوق ـش، و دختر از او چیزِ ارزشمندی طلب می کند؛ ونگوگ می رود خانه، تیغِ آرایشگری را بر می دارد و گوشِ چپ ـش را می بُرَد، بعد در آن حال از خودش تصویری می کشد، و گوش را برای دختر می فرستد؛ می دانید، دختر دیگر هرگز خودش را به ونگوگ نشان نداد، بعد گفتند ونگوگ دیوانه شده، دکتر ها را که می شناسید، باید روی هر چیزی اسمی بگذارند، بعد به او گفتم که ونگوگ همان مردی است که خم شده است، همان که دارد می خورد زمین، اگر این نقاشی و آن مرد را به دکترها نشان بدهی، می گویند لابد “گوژ پشت” است، اما او فقط خسته است، ونگوگ هم فقط عاشق بود.

تمامِ نقاشی های ونگوگ خلاصه می شود در دو سالِ بعد از آن، می دانی ونگوگِ دیوانه، بعد از آن دنیا را تغییر داد؛ اما آدم است دیگر بالاخره یک جا می بُرَد، حالا هی برو نقاشی “شب پر ستاره” و “دروازه ابدیت” بکش، این ها که برای آدم، دلبر نمی شود، می شود؟

دایی می گفت، آدم ها فراموش کارند، می گفت زمان خودش بلد است چه کند، آدم ها فراموش کارند.

ونگوگ دو سال بعد از او، باز ارزشمند ترین چیزی که داشت را برای او فرستاد، این بار به جای گوشش، خودش را از زندگی بُرید. به او گفتم می دانی آخرین جملاتِ ونگوگ چه بود؟ او به برادرش گفت “غم برای همیشه باقی خواهد ماند.”

دایی می گفت آدم ها فراموش کارند، زمان کارِ خودش را بلد است؛ می دانی ونگوگ فقط سی و هفت سال داشت، سی و هفت سال و یک حافظه قوی؛

گفتم، نقاشی را می بینی؟ هنوز دارند می چرخند.

بعد بلند شدم، و چیزی نگفتم، به یخ های لیوانش نگاه کرد، بعد خواست چیزی بگوید، اما چه فرقی دارد؟ این حرف ها که برای آدم، دلبر نمی شود، می شود؟ غم برای همیشه باقی خواهد ماند…

بعضی‌ها هیچ‌چیز حس نکردند

می‌گویند در تیمارستان‌ها، درمانی وجود دارد به نامِ «نوشته درمانی»، کاغذ و قلمی می‌دهند به آن زبان بسته‌ها، و شروع می‌کنند به خالی کردنِ آشغال‌های درونی‌شان روی کاغذ. نمی‌دانم درمان می‌شوند یا نه؛ امّا می‌گویند بعد از نوشتن، احساس می‌کنند دیوانه‌اند، و دیوانه‌ای که حس کند دیوانه است، آغازِ درمان‌اش است.


حال تصور کنید، پا در یکی از تیمارستان‌ها می‌گذارید. دیوانه‌ها را می‌بینید، دل‌تان به حالِ آن‌ها می‌سوزد، آهی می‌کشید و از مقابلِ عجیب‌ترین انسان‌هایی که دیده‌اید رد می‌شوید. به سالن وارد می‌شوید، نگاه‌های دیوانه‌ها به شما، برایتان عجیب است. انگار شما کسی هستید که آن‌ها نیستند، و در عین حال نمی‌خواهند هم که باشند؛ پس چرا به شما این‌گونه نگاه می‌کنند؟ بعد به ذهنتان می‌آید که شاید آن‌ها هم دارند برای من دل می‌سوزانند. پا تند می‌کنید تا سریع‌تر از این برزخ عبور کنید. سمتِ چپِ سالن، گروهی نشسته‌اند، به صورتِ گرد؛ به دورِ یک پرستار. پرستار به نظرتان سالم می‌آید. به آن سمت می‌روید. باز دیوانه‌ها به شما نگاه می‌کنند؛ این بار امّا نگاه‌شان عمیق نیست. انگار حوصله‌ای برای تحلیل شما ندارند. به زاویه مناسب می‌روید. آن‌ها را می‌بینید که درحالِ نوشتن هستند. از پرستار سوال می‌کنید که آن‌ها چه می‌کنند؟ جوابی که می‌دانید را پرستار می‌شنوید. بالاخره وسوسه می‌شوید؛ قلم و کاغذی از پرستار می‌گیرید. شروع می‌کنید به نوشتن؛ بعد می‌نویسید و می نویسید، اما احساس نمی‌کنید دیوانه شده‌اید. باز می‌نویسید و باز هم آن احساسِ لعنتی‌ه دیوانگی به سراغتان نمی‌آید. خلاصه آرامشی می‌گیرید، به خودتان اثبات کردید که دیوانه نیستید. امیدِ خاصی درونتان پیدا می‌شود؛ بعد حس می‌کنید پرستار دارد با دستش حرکاتی انجام می‌دهد. پس بیخیالِ نوشتن می‌شوید، و حواستان را به پرستار می‌دهید. پرستار به چند پرستارِ دیگر اشاره می‌کند که بیایند. قرار است ورقه‌ها را از دیوانه‌ها بگیرند. ورقه‌ها جمع می‌شوند و دیوانه‌ها بلند می‌شوند که بروند. کنجکاو می‌شوید. می‌خواهید از نتیجه مطلع شوید. یک تئوری شنیده‌اید و حالا می‌خواهید نتیجه آزمایش را ببینید. پس از پرستار سوال می‌کنید؛ پرستار سرش پائین است. ظاهرن چیزی یادداشت می‌کند. به شما دارد برمی‌خورد. پرستار همچنان سرش پائین است. جواب نداده است؛ حالا دیگر به شما برخورده است، بالاخره نوشتن‌اش تمام می‌شود، سرش را بالا می‌آورد. صدایی از دهانش در می‌آید : «دو دسته می‌شن، اونایی که بعد از نوشتن احساسِ دیوونگی کردن، می‌رن تا برای فردا براشون نوبت بزنیم، اونایی که هیچ حسی پیدا نکردن، امیدی به‌شون نیست؛ انتقال پیدا می‌کنن طبقه‌ی پائین.»

ناگهان چیزی درون‌تان فرو می‌ریزد. «اونایی که هیچ حسی پیدا نکردن …»

اتفاقی که در خطوطِ بالا برای شما رخ داد، بسیار ویران کننده‌است. پس همدردی‌ام را با شما ابراز می‌کنم. من هم همان‌قدر درمانده، همان‌قدر ویران و همان‌قدر ناامید هستم…


به نظرم بیدل یک نابغه است. او شاعر نیست، او زبانِ یک نسل است. هر بار بیدل را می‌خوانم و هربار احساسِ دیوانگی نمی‌کنم؛ همین من را می‌ترساند.

چیزی از خود هر قدم زیر قدم گم می‌کنم،
رفته رفته هر چه دارم چون قلم گم می‌کنم.
بی نصیب معنی‌ام کز لفظ می‌جویم مُراد،
دل اگر پیدا شود، دین و حرم گم می‌کنم.
تا غبار وادی مجنون به یادم می‌رسد،
آسمان بر سر، زمین زیر قدم گم می‌کنم.
دل نمی‌ماند به دستم، طاقت دیدار کو؟
تا تو می‌آیی به پیش، آیینه هم گم می‌کنم.
قاصد مُلک فراموشی کسی چون من مباد،
نامه‌ای دارم که هر جا می‌برم گم می‌کنم.
بر رفیقان از مقصد چه سان آرم خبر؟
من که خود را نیز تا آنجا رسم گم می‌کنم.

این‌جا برای از تو نوشتن هوا کم است

سلام، دور ترین جانم. حالت خوب است؟ راستش قصد مزاحمت نداشم. داشتم قدیمی‌ها را نگاه می‌کردم، نوستالژی‌هایم را، همان ها که یک روز نشانت دادم، از آن عروسک کوچک عجیب و غریب تا پوکه‌ی تیر که از میدان تیر آورده بودم، تا آن کارنامه‌ی اول دبستان. یادت هست ماه جان؟ این آخری را خیلی دوست می داشتی.

سرت را درد نیاورم، در آن بین چیز دیگری هم بود. نامه‌ی تو بود. نامه‌ای که تو نوشته بودی. میدانی، همه چیز برمی‌گشت به خط آخرِ نامه‌ت، ماه جان این چه بود که نوشته بودی؟ تو که می‌دانستی تحمل این همه را ندارم، دور ترینم این چه بیتی بود آخر؟ «شراب تلخ بیاور که وقتِ شیدایی‌ست / که آنچه در سر من نیست، بیم رسوایی‌ست.»، می‌دانی، آدمیزاد است، مگر چقدر تحمل دارد، نامه‌ی تو را بخواند، نامه‌ای که با دستان تو نوشته شده است را بخواند، «کویر» معتمدی را هم گوش دهد، شب هم باشد، این‌ها آدم را می کُشد؛  آدم را ذبح می‌کند، مهربانم، برعکس تو، خاطراتت بی رحم‌ند، خاطراتت سنگین شده‌اند.

چشم‌هایت، این خاطرات آدم را از پا در می‌آورد. آدم را زنده زنده می‌سوزاند، اولین روزی که دیدمت را یادت هست؟ من تک تک آن لحظات را یادم هست. نشسته بودی روبرویم، دیوان شمس می‌خواندی. می‌دانی ماه جان، بعد از آن روز، دیوان شمس برایم مرموز شده بود. راستش اصلاً برای همین فکر می‌کردم عاشقت شده‌ام. زندگی‌م مرموز شده بود، پس لابد عاشق بودم. یادت هست اولین بار را که کازابلانکا دیدیم؟ نگاه های تلخ برگمن و بوگارت را یادت هست؟ آن پایان تلخ را؟

می‌دانی ماه جان، گذشته‌ها که برایت نامه می‌نوشتم، می‌ترسیدم آن‌ها را بخوانی، می‌ترسیدم و هر بار تو آن‌ها را می‌خواندی. حالا هر بار بعد از نوشتن، می‌ترسم، می‌ترسم آن‌ها را نخوانی، و تو هر بار نیستی که بخوانی.

سرت را درد آوردم دورترینم. خلاصه، زندگی‌م ساده و بی رمز و راز شده است، خبری نیست، سلیقه‌ی سینما‌یم هم عوض شده است، از پایان‌های باز، بدم می آید. اما تو خودت را ناراحت نکنی ماه جان، خاصیت زمان است. این عقربه‌های لعنتی.

23 بهمنِ 95.

پ.ن: بشنوید.