We kill the flame

آدم همیشه به تمام شده‌ها فکر می‌کند و همین حین، چیزهای دیگری شروع می‌شوند. که قرار بر قوی بودن‌مان بوده، بر دوام و آزادی و تمام آن چیزهایی که خوب‌اند؛ قرارها افسانه شدند و ما از خواب پریده‌های رویا ندیده. فعالیت‌های ذهن باید یک‌جور خود فریبی محض باشند. محصور بین چیزهایی که تحمیل می‌کند و داستان‌هایی که می‌سازد، و ما، آدم‌هایی می‌شویم که حتی زندگی‌مان هم قصه‌ای ندارد. که حتی وابسته‌ترین دل خوشیِ زندگیِ کوتاه‌مان را هم می‌سازند؛ نساختیم. خسته می‌شویم؛ از امیدهایی که ناامیدمان می‌کنند. آه که این امید، آینده، حال، این‌ها آدم را بیچاره کرده است و آدم انگار بیچاره می‌میرد. قبل از مرگ هم به بافتن چرت و پرت‌هایی می‌پردازد و می‌نویسد؛ از آدم‌ها، دنیا و مرگ. راستش باید بخندیم. وقتی این‌ها را می‌نویسم، و هربار دلم می‌خواهد که بخندم، خواستن اما می‌شود امید و چرخه از نو. باید بشود چیزهایی را اشک کرد و بعد ریخت؛ بریزیم تا ردشان بماند بر صورت، تا یادگار باشند بر وجود؛ تا آدم، تنها نمیرد. تا یک چیز را خودمان بسازیم؛ تا بعضی چیزها را خودمان تمام کنیم.

نقدی ظالمانه بر ظلمت‌ها

«موقعیت‌های تازه را به حساب نمی‌آورم؛ و قدیمی‌ها را گم می‌کنم.» این شاید بهترین توصیف از روزهای تازه و شب‌های پیشین‌م باشد. یکی دو جین آدم جدید، که ناگهانی و البته بی‌اجازه، وارد زندگی‌م شده‌اند؛ موقعیت‌های پیش‌بینی نشده و ذهنی که حالا در تلاطم است؛ آخ که مدت‌هاست دلم برای این‌ وقت، وقتی ساعت در تاریکی گم شده‌ باشد، خورشید و ماه هم نباشند، تنگ شده بود. آخرین باری که از نوشتن لذت بردم – می‌توانید این وبلاگ را بگیرید و تا صفحه‌ی پنج یا شش عقب بروید – مدت‌ها پیش بوده، و حالا ماجرا فرق کرده‌. روی سنگ‌های سردِ روبروی فواره‌های خاموش می‌نشینم، – و فقط خدا می‌داند که این سردی سنگ‌ها تا چه اندازه می‌تواند به آدم احساس لذت بدهد – و عجیب این‌که این‌کار آن‌قدر تکراری شده است که در انجام‌ش اراده‌ای بروز نمی‌دهم، محاکمه می‌خوانم؛ هربار و با تاکید بر هربار، احساس متناقضی وجودم را می‌گیرد؛ موقعیت تازه‌ای بود، حالا اما قدیمی شده است؛ همه‌اش نه – و این جمله را مردم وقتی می‌گویند، که می‌خواهند خودشان را تبرئه کنند – و همین احساس خاص، که تعریفی هم برایش ندارم، موقعیت تازه را مرموز کرده است. از روی سنگ‌ها بلند می‌شوم و صدایی از پشت می‌آید: «ببخشید آقا.» بر می‌گردم. باز همان صدا: «می‌شه یک سوال بپرسم؟» می‌گویم: «بله.» می‌پرسد: «شما رشته‌تون ادبیاته؟» جواب: «نه.» می‌شود. فکر می‌کردم جوابم باید چیزهایی مثل: «چرا این سوال رو می‌پرسید؟» یا «اگر کسی هر روز روی این سنگ‌ها بکت یا کافکا می‌خواند، الزاما نباید رشته‌اش ادبیات باشد؛ لذا این مقدمه‌ی خوبی برای این سوال شما – که متاسفانه تا قسمتی هم خصوصی بود – نبود.» باشد. «نه.» اما غیر ارادی بود.

حالا دختر، نگاهی به کتاب، که اگر دو انگشتی که از دست چپ‌م آن را نگه داشته را نادیده بگیریم، تقریبا روی هوا مانده، می‌کند.

ـ می‌شه بپرسم رشته‌تون چیه؟

ـ بله.

موقعیت تازه، کهنه می‌شود. کسی مقصر نیست؛ و حالا هرچه بگوییم، تکراری‌ست. همین. هیچ نگفتیم، رفتیم. روز بعد، احتمالا، هر آدمی که از آن‌جا گذر کند، این سوال ذهن‌ش را برای دمی کوتاه، مشغول خواهد کرد: «آدم‌ها، روبروی فواره‌های خاموش، چه می‌خواهند؟»

How long does it last

که پرواز را برای درنوردیدن تو ساخته باشند؛ که مدام راه را گم کنیم و هی برسیم و بعد تعجب کنیم از آن همه ترس؛ از فلج شدگی‌هایمان. از سفرهای بیابان و ستاره‌ها که روشن می‌مانند انگار. علامت می‌دهند و ما جواب نمی‌دهیم. یا نه؛ از جوخه‌‌های اعدام صحرایی. پرسه زدن‌هایمان در نمایشنامه‌‌های گوته. قدم زدن با فاوست؛ و این‌که روحمان را بفروشیم یا نه؟ گوته ناامیدمان می‌کند و مفیستوفلس احمق باشد؛ زندگی کردن با زرتشت نیچه و کتک خوردن از سلین؛ بعد سفر تا انتهای شب‌ش و تنها ماندن در تاریکی‌ها؟ بوسه‌های آخر شب و داشتن و نداشتن و همه‌ی عاشقی‌ها. مستی‌های تلخ بتهوون در راهروهای پرتقال کوکیِ کوبریک؛ و ما باز بمانیم و بیابان؟ که حسودی کنی به  آدری هپبورن و من هی دخترهای هشت و نیم فلینی را الهه بدانم. و مرگ با ترکیبِ باخ و دوربینِ تارکوفسکی. اما نه؛ تو. روح را فروخته‌ام و با نفس‌هایت زندگی کرده‌ام. تا انتهای چشمان‌ت، تا تمام عاشقی‌ها و هرچه داشتیم و نداشتیم؛ که بنشینی زیر مجسمه‌ی بتهوون و دوربین منتظر بماند. که لحظه‌‌هایی در زندگی، آدم هیچ نمی‌خواهد و هیچ آدم را نمی‌خواهد؛ می‌شود مرگ. که هنر تو باشی و این‌ها همه حاشیه‌اند. همه‌شان گذشت. من هنوز همان پسربچه‌ای باشم که بعد از هر بار مسواک، روبروی آینه، سفید بودن دندان‌های‌ش را می‌بیند. و تو نامه‌ی تبریک تولد بدهی و همه‌مان یک سال پیرتر شده باشیم؛ باخ و بیابان و هپبورن و ستاره‌ها و فلینی و من.

Download

Lyrics

پیداست نگارا که بلند است جنابت

آدم‌هایی که در این چند روز دیده‌ام، و آن‌هایی که ندیده‌ام، آن‌قدر زیاد بوده‌اند که تا مدت‌ها می‌توانم درموردشان بنویسم. همه‌اش همین است. تنها زمانی که آدم‌ها بیش‌تر از درخت و کوه و جاده‌ها، ذهن را مشغول می‌کنند، سفر است؛ ظرف زمان می‌ریزد در ظرف مکان، طول و عرض هم محو می‌شوند. آن‌وقت می‌مانیم با آدم‌هایی که شناورند. دست‌کم بیایید تصور کنیم که همین‌طور است.

با جاده که می‌روی، دو چیز توجه را جلب می‌کند؛ اول، حماقت کوه‌ها. روی قوزک پا ایستاده‌اند، و التماس می‌کنند به ابرها. که ببوسند‌شان. ابرها امّا می‌روند. دوم، زیرکی ابرها. کوه‌ها عاشق ابرها شده‌اند، چون فکر می‌کنند ابرها می‌مانند. که ابرها مانده‌اند. و ابرها همیشه در حرکت‌اند. وقتی ترافیک جاده سنگین‌تر می‌شود، اغلب دو راه به ذهن‌مان می‌رسد؛ اول این‌که کوه‌ها عاشق نشوند. دوم، ابرها بمانند. و شاید بعدها یکی پیدا شود و به کوه‌ها بفهماند ابرها در حرکت‌اند. دست‌کم فلاسفه چنین کردند، و ماندگار شدند.

حالا پنچر شده‌ایم؛ مانده‌ایم بین راه. ایستاده کنار جاده و تابلویی که نوشته عسل ناب موجود است را تکان می‌دهد. فکر می‌کنم، بمب‌گذار آخرین لحظات‌ش را چطور می‌‌گذراند. اگر در راه پنچر شده‌باشد، اگر زمان اجرای عملیات گذشته باشد، و اگر قرار باشد زنده بازنگردد، آن‌لحظه‌ای که می‌خواهد فکر کند، چه حسی دارد؟ می‌رفت تا جاودانه شود، برای خودش. حالا باید برود، با درد. تابلو را تکان می‌دهد و عسل تقلبی‌اش را می‌فروشد؛ به ما. عسل را می‌خوریم و مسموم می‌شویم. عسل فروش می‌ماند در خاطرات‌مان. جاودانه شده‌است.

رسیده‌ایم مقصد. من نرسیده‌ام. دراز می‌کشم روی پارچه‌‌ی نازک روی تخت – که با وسواس مرتب شده‌‌است – و به سقف نگاه می‌کنم. سقف می‌پرسد به چی نگاه می‌کنی؟ به نظر می‌رسد سقف‌ها خوش‌شان نمی‌آید کسی تو نخ‌شان باشد. می‌گویم هیچ؛ فکر می‌کنی ما سقف‌ها خوش‌مان نمی‌آید کسی تو نخ‌مان باشد؟ ذهن‌خوانی بلدی؟ خرد ما سقف‌ها بی‌اندازه است. البته که همین‌طور است. حماقت شما آدم‌ها هم به همین شکل است. ذهن بی‌ادبی دارم. معمولن ابله‌هایی مثل تو که با سقف‌ها حرف می‌زنند و به خردمند بودن‌شان شهادت می‌دهند زیاد پیدا می‌شوند. دست‌کم صادق به نظر می‌رسیم. برای ما سقف‌ها این‌چیز‌ها مهم نیست. فکر می‌کنم درست است، همین که کسی تو نخ‌تان نباشد، برای‌تان کافی‌ست. نه فقط ابله، بلکه گستاخ هم هستی. شما سقف‌ها هم کم صداقت ندارید! بی‌دردسر است؛ صداقت با آدم‌های خل و چل، به صرفه است.

زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر،     بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست.     «حافظ»

November

نشسته‌ام روی قایق. بی پارو. خورشید پریده تو دریا. زیر آب شده پر از ماهی. اگر ماهی‌ها را بگذاریم کنار، می‌ماند صدای پرندگان مهاجر. همیشه با هم حرف می‌زنند. بال باز می‌کنند و پرهاشان را می‌دهند دست باد. حرف می‌زنند؛ از ماهی‌ها، از قایق‌ها، از آدم‌های روی عرشه. یک‌جوری نشسته‌ام؛ تسلیم. پارو کنار دستم است. افتاده‌ام دست باد. می‌وزد و نمی‌پرسد. با بادبان ریخته‌اند روی هم. می‌وزد. می‌رویم. ماهی می‌جهد بالا. پرنده می‌پرد پایین. ماهی رفته بالا. با پرنده. عرشه بی ناخدا. غروب بی دریا. قایق بی پارو. پرنده بی پر؛ این‌طور تقدیر‌ها غم‌انگیزند.

اسکایپ

الکس می‌گفت لهجه‌ی مزخرفی دارد. من که نمی‌فهمم. نفهمیده بودم. در لندن به دنیا آمده، امّا با لهجه‌ی چستری‌ها حرف می‌زند. من نفهمیده بودم؛ یعنی به نظرم آدم باید این‌طور تفاوت‌ها را بفهمد. نفهمیدم. الکس هر روز، شب می‌شود. شب‌ها کارش یک‌سره می‌شود. می‌زند به دریا و می‌نشیند به درد و دل. مثل اغلب مردم، دنبال گوش مفت می‌گردد و یک آدم که باشد؛ که یک شب را بماند. زیاد حرف می‌زنیم امّا نیستم. یعنی می‌نشینم روبرویش، ولی گوش نمی‌دهم. به دَرَک که مردم دل‌شان پر است؛ ها؟ گفت لهجه‌ی مزخرفی دارد. گوش نمی‌دادم امّا. دلش می‌خواست بگوید این‌ها عادلانه نیست. این مزخرفات چیست که به در و دیوار دنیا چسبیده، آدم را کشانده است سه کنج، ول کن معامله هم نیست؟ نگفت. شده بودیم شخصیت‌های داستان‌های موراکامی. سرگردان. همان‌ها که آخرش آدم می‌فهمد ول معطل است. گاهی هم نمی‌فهمد. کاش می‌شد ول کنم بروم جایی. هرجا. یک‌جایی که آدم تا دلش رضا ندهد، آفتاب غروب نکند. خورشید برای همیشه بی‌حرکت، بی وزن، بماند سرجایش. رسم بدی شده‌است این چیزها. پشت سر را نگاه می‌کنم، پر است از آدم‌هایی که سر پیچ‌ها جا مانده‌اند. دوستان، معلّمان، قدیمی‌ها، جدیدها، واقعی‌ها، مجازی‌ها، فروشنده‌ها، چاپلوس‌ها، بیسیم‌ها، اولی‌ها، آخری‌ها، عوضی‌ها، گردن کلفت‌ها، کُلُفت‌ها، مدل‌ها، زشت‌ها، خودمان؛ همه‌شان گذشتند. مثل باد. بی برق. یک‌جایی که آدم تا دلش رضا ندهد، آدم‌ها نگذرند. یقه‌هاشان را بگیرم و داد بزنم توی صورت‌شان: «می‌شود نروید انقدر؟ بایستید لعنتی‌ها.» می‌گفت نمی‌شود. نفهمیده‌ بودم. به نظرم آدم باید این‌طور تفاوت‌ها را بفهمد. نفهمیدم. نفهمیدم؟

UpsideDown

موهایش سفید شده‌اند. همه‌شان نه؛ اما بعضی‌هاشان سفید شده‌اند. می‌گوید درس پیرش کرده‌است. مجید سنّی ندارد؛ اما از قدیم‌ها می‌گوید، آن وقت‌هایی که موهایش یک‌دست سیاه بود. از قدیم‌هایمان. از اولین قرارش با پرنسس رویاهایش می‌گوید و ماشین‌ی که قبل از قرار، گِل بارانش کرده. من از سفر مشهد می‌گویم و افتادنم در یکی از چاله‌های خیابان. از سر به بیابان گذاشتن‌ش می‌گوید و من از التماس‌هایم به سگ‌ نگهبانِ باغ و «بیا این‌بار از من بگذر؛ هر کدام برویم خانه‌ی خودمان.» از رفیق‌هایمان و نارفیق‌هایمان. از عاشق شدن‌مان و بعد فارغ شدن‌مان. از بادآورده‌ها و برباد رفته‌هایمان؛ از صعودها و سقوط‌هایمان. بعد خندیدیم. از اعماق جان. انگار زندگی دورمان را گرفت.

آن‌وقت از خاطرات خوب‌مان گفتیم. از ماه‌رمضان؛ از افطارهایی که تا سحر کش می‌آمد. آن‌قدر خیابان‌ها را متر می‌کردیم؛ و آن‌قدر در کوچه‌باغی‌های شهر فوتبال می‌کردیم که یادمان می‌رفت این شب، سحر شده‌است و آفتاب زده‌است بیرون. از کوه‌ها و جنگل‌ها؛ از کافه‌ها، از آرزوها و عهدهای نوجوانی. این‌که او می‌خواست گل‌فروش شود و من شاگرد یک کتاب‌فروش. مجید آه می‌کشد. غم وجودم را می‌گیرد؛ آدم‌های وارونه‌ای شده‌ایم.

تأملاتی چند از این خم مجازی

حدس می‌زنم شصت سال عمر می‌کنم. شصت سالگی‌م را در خارج از شهر و در یک مزرعه گندم می‌گذرانم. گمان می‌کنم در شصت سالگی هم وبلاگ می‌نویسم، معلوم نیست همین وبلاگ باشد یا نه، اما دستِ‌کم دوست دارم فکر کنم که در این فضا حضور دارم؛ آن‌وقت روز آخر تیتر می‌زنم «بالاخره…» و کارم تمام می‌شود.

تا این‌جا که این‌ها ربطِ زیادی به تیتر نداشت – جا دارد دوستی بپرسد مگر قبلی‌ها داشت؟ – درواقع سایتی که در ادامه اسم‌ش را می آورم، باعث و بانی‌ـه این پست شده است. این سایت به شما می‌گوید که چه وقت می‌میرید. راستش من اعتقادی به فال و پیش‌گویی و این‌جور چیزها ندارم. و با این‌که از نمایشنامه‌های سوفوکلس لذت می‌برم اما عمیقاً با تراژدی‌ش مخالفم؛ مخالف با این‌که همه‌چیز در آسمان‌ها نوشته شده است. این سایت‌ها صرفاً برای بازی و تفریح‌ اند. اما نکته‌ی جذاب این است که بی ارتباط با حقایق علمی و روانشناسی نیستند. مثلاً کوتاه بودن عمر مردان نسبت به زنان محاسبه شده است، تاثیر روحیه‌شان هم همین‌طور و از این چیزها. این سایت پنج سوال از شما می‌پُرسد. سن‌تان، جنسیت‌تان، و سومین سوال که احتمالاً اساسی ترین سوال است، حالت‌تان. که می تواند «نرمال»، «بدبین»، «مردم‌آزار» و «خوش‌بین» باشد. دو سوالِ دیگر هم به عهده خودتان؛

اولین‌بار، بدبین را انتخاب کردم. نتیجه این بود که سی و چهار سال از عمرم باقی است. از پیش‌بینی ام کمتر بود. بعد گفتم درست است به کلیتِ دنیا بدبین‌ـم اما در جزئیات چیزهایی را برای خوش‌بینی دارم. ولی خب این به تنهایی من را «آدم خوش‌بین» نمی‌ کرد. پس قرار شد نه سیخ بسوزد و نه کباب. نرمال را انتخاب کردم. بیست و دو سال بیش‌تر از حالتِ قبل. یعنی پنجاه و شش سالِ دیگر، که می شد بیش‌تر از حدسی که پیش‌تر برای‌تان گفتم. حالا دیگر چیزی درونم تحریک شده بود. خب چرا نباید مردم‌آزار و خوش‌بین را چک می‌کردم؟ محضِ تفنن اصلاً. اول مردم آزار. «فقط نوزده سالِ دیگر از عمرِ بلاگر مردم آزار مانده است.» به شکلِ موثری نشانم داد تا آخر عمر، سراغِ مردم آزاری نروم. زیرا مُردن در آن سن، وحشتناک است. نه جوانِ ناکام هستم و نه عزیزِ کوچ کرده. آخرش نوبت خوش‌بینی بود. و نتیجه این شد که امینِ خوش‌بین، هشتاد سال بعد از این هم عمر خواهد کرد. انگار که ذهنِ آدم منتظر جرقه باشد، یک‌دفعه به ذهنم آمد، در شصت سالگی را می‌دانی، اما صد سالگی چه؟ چالش که نه اما این وقفه‌ی فکری محرکه‌ای شد برای یک‌جور بازی‌ـه دیگر. این‌که مثلاً برنامه‌ای جامع تدوین کنم برای تغییر کاربری خودم. بدبین را ببرم به سمتِ نرمال، بعد شاید مثلِ راننده هایی که رفته‌اند شمال و بعد دل‌شان هوای مسکو می‌کند، جاده را کج کردم به سمتِ خوش‌بینی. حداقل‌ش این است که این بازی، موجی ایجاد می‌کند در این آبِ راکد.

می‌خواستم یک‌سری توضیحات هم در مورد تغییرات و بعضی تنقلاتی که در وبلاگ می‌خواهم ایجاد کنم و بیاورم بدهم، که می‌گذارم‌ش برای بعداً. بعد از مدت ها خواب به چشمان‌ـم آمده. حیف است که بپرد و برود!

حالا آخرش، تصویرتان از شصت سالگی چطور است؟ «گوتیک» ـه گرنت وود است یا «گِرنیکا» ـه پیکاسو؟

صد سالگی چطور؟