هلالی شد تنم زین غم

دو صدا در دنیا وجود دارد و هر آدم را که ببینی با یکی از آن‌ها پا به این دنیا می‌گذارد. صداهایی خستگی ناپذیر که به مانند تقدیر، در سرهای ما ساکن می‌شوند. یکی صدای زندگی و دیگری صدای مرگ. می‌گویند آدمی، حیوانی‌ست ناتمام. یعنی خودش ذات خودش را می‌سازد. اما به گمانم بعضی از ما از همان ابتدا تمام شده‌ایم. مرا همیشه مرگ صدا می‌زده. ساده نیست که خودمان را فریب دهیم؛ من داده‌ام هربار که تو را دیده‌ام. تو صدای زندگی بودی. تو روشنی‌ای بودی که من در خود می‌جستم. اما همیشه دیوار آن‌جا بود. یک فاصله به وسعت همه‌ی دنیای زندگان؛ و امروز، که یک‌سال پیرتر شده‌ام، من تسلیم شدم عزیزم. به صدای خودم.

 

برخیز باشماچکین

اوضاع روحی‌م شده است شبیه به این آدم‌هایی که بعد از عمری فهمیده‌اند همه‌چیز را داده‌اند، اما ارزنی نگرفته‌اند. کارما را اگر بپذیرم، احساس می‌کنم یک چیپ در من جا مانده مربوط به چیزی که در خلقت قبلی‌ام بوده‌ام یا مربوط به خلقت آینده‌ام است و زودتر روی‌م نصب شده؛ که هر چه تدبیر می‌کنم، دنیا انگشت می‌گذارد رویش و تا شصت‌ش را نبینم ول نمی‌کند ماجرا را؛ بعد مثل یک تابع یک به یک که وارون‌ش کنند، که انگار پوشا هم هست، هرگاه ما شصت‌مان را به دنیا نشان می‌دهیم، فورتونا به زمین می‌آید و همه‌چیز عالی‌ست. قضیه این است که این گاری، خر ندارد. حق انتخاب را داده‌اند به خودم، می‌خواهم «کلاه در باد» را این‌جا ادامه دهم؛ این‌طور احوالات روحی را می‌شود با روان‌شناسی و پزشکی و جامعه‌شناسی و این‌طور چیزها تحلیل کرد، اما رمان یک چیز جداست. چه بهتر از رمان‌های گوگول، میل به دیکتاتوری در روسیه را تحلیل می‌کند؟ این امّایی که می‌آید، رمان‌های انترنت‌ای مُشت آدم را باز می‌کنند. جراحی‌ها را نشان می‌دهند. اما بد نیست برای آدمی که در آستانه‌ی جنگ است. کلاه در باد یک داستان بلند است که مدت‌هاست نیمه‌تمام مانده – معلوم نیست از چه؟ – حالا قرار است یک‌جایی در این منوی وبلاگ درست کنم – بعد از نوشتن اولین قسمت‌ش – که در فیدهای‌تان و در صفحه‌ی اصلی هم نمی‌آید. آمده‌است حال مرا خوب کند، اما می‌شود از آن‌ کنار دنبال‌ش کرد. انگیزه‌ی اصلی اما این است که با دنیا از در جنگ درآمده‌ام، که ببینم تدبیر من می‌ماند یا شنلِ گوگول.

باران بزند بر خاک

باد صدای ناقوس‌ها را می‌رساند و این لب‌های خشک ماست که می‌لرزد. ای قلعه‌ی رنجور ما، چه شد که گرداگردت می‌گردند این سواران، و خاک وزیدن گرفته‌ست؟ سراب‌های ما را خشکاندند؛ ای آسمان، ای ستارگان‌ت را امیدواری، چه شد که ساکنان‌ت را راندند؟ سارتر، و میهن ما، همین دود است که به آسمان می‌رود و دمی بعد، ناپدید می‌گردد.

We kill the flame

آدم همیشه به تمام شده‌ها فکر می‌کند و همین حین، چیزهای دیگری شروع می‌شوند. که قرار بر قوی بودن‌مان بوده، بر دوام و آزادی و تمام آن چیزهایی که خوب‌اند؛ قرارها افسانه شدند و ما از خواب پریده‌های رویا ندیده. فعالیت‌های ذهن باید یک‌جور خود فریبی محض باشند. محصور بین چیزهایی که تحمیل می‌کند و داستان‌هایی که می‌سازد، و ما، آدم‌هایی می‌شویم که حتی زندگی‌مان هم قصه‌ای ندارد. که حتی وابسته‌ترین دل خوشیِ زندگیِ کوتاه‌مان را هم می‌سازند؛ نساختیم. خسته می‌شویم؛ از امیدهایی که ناامیدمان می‌کنند. آه که این امید، آینده، حال، این‌ها آدم را بیچاره کرده است و آدم انگار بیچاره می‌میرد. قبل از مرگ هم به بافتن چرت و پرت‌هایی می‌پردازد و می‌نویسد؛ از آدم‌ها، دنیا و مرگ. راستش باید بخندیم. وقتی این‌ها را می‌نویسم، و هربار دلم می‌خواهد که بخندم، خواستن اما می‌شود امید و چرخه از نو. باید بشود چیزهایی را اشک کرد و بعد ریخت؛ بریزیم تا ردشان بماند بر صورت، تا یادگار باشند بر وجود؛ تا آدم، تنها نمیرد. تا یک چیز را خودمان بسازیم؛ تا بعضی چیزها را خودمان تمام کنیم.

نقدی ظالمانه بر ظلمت‌ها

«موقعیت‌های تازه را به حساب نمی‌آورم؛ و قدیمی‌ها را گم می‌کنم.» این شاید بهترین توصیف از روزهای تازه و شب‌های پیشین‌م باشد. یکی دو جین آدم جدید، که ناگهانی و البته بی‌اجازه، وارد زندگی‌م شده‌اند؛ موقعیت‌های پیش‌بینی نشده و ذهنی که حالا در تلاطم است؛ آخ که مدت‌هاست دلم برای این‌ وقت، وقتی ساعت در تاریکی گم شده‌ باشد، خورشید و ماه هم نباشند، تنگ شده بود. آخرین باری که از نوشتن لذت بردم – می‌توانید این وبلاگ را بگیرید و تا صفحه‌ی پنج یا شش عقب بروید – مدت‌ها پیش بوده، و حالا ماجرا فرق کرده‌. روی سنگ‌های سردِ روبروی فواره‌های خاموش می‌نشینم، – و فقط خدا می‌داند که این سردی سنگ‌ها تا چه اندازه می‌تواند به آدم احساس لذت بدهد – و عجیب این‌که این‌کار آن‌قدر تکراری شده است که در انجام‌ش اراده‌ای بروز نمی‌دهم، محاکمه می‌خوانم؛ هربار و با تاکید بر هربار، احساس متناقضی وجودم را می‌گیرد؛ موقعیت تازه‌ای بود، حالا اما قدیمی شده است؛ همه‌اش نه – و این جمله را مردم وقتی می‌گویند، که می‌خواهند خودشان را تبرئه کنند – و همین احساس خاص، که تعریفی هم برایش ندارم، موقعیت تازه را مرموز کرده است. از روی سنگ‌ها بلند می‌شوم و صدایی از پشت می‌آید: «ببخشید آقا.» بر می‌گردم. باز همان صدا: «می‌شه یک سوال بپرسم؟» می‌گویم: «بله.» می‌پرسد: «شما رشته‌تون ادبیاته؟» جواب: «نه.» می‌شود. فکر می‌کردم جوابم باید چیزهایی مثل: «چرا این سوال رو می‌پرسید؟» یا «اگر کسی هر روز روی این سنگ‌ها بکت یا کافکا می‌خواند، الزاما نباید رشته‌اش ادبیات باشد؛ لذا این مقدمه‌ی خوبی برای این سوال شما – که متاسفانه تا قسمتی هم خصوصی بود – نبود.» باشد. «نه.» اما غیر ارادی بود.

حالا دختر، نگاهی به کتاب، که اگر دو انگشتی که از دست چپ‌م آن را نگه داشته را نادیده بگیریم، تقریبا روی هوا مانده، می‌کند.

ـ می‌شه بپرسم رشته‌تون چیه؟

ـ بله.

موقعیت تازه، کهنه می‌شود. کسی مقصر نیست؛ و حالا هرچه بگوییم، تکراری‌ست. همین. هیچ نگفتیم، رفتیم. روز بعد، احتمالا، هر آدمی که از آن‌جا گذر کند، این سوال ذهن‌ش را برای دمی کوتاه، مشغول خواهد کرد: «آدم‌ها، روبروی فواره‌های خاموش، چه می‌خواهند؟»

How long does it last

که پرواز را برای درنوردیدن تو ساخته باشند؛ که مدام راه را گم کنیم و هی برسیم و بعد تعجب کنیم از آن همه ترس؛ از فلج شدگی‌هایمان. از سفرهای بیابان و ستاره‌ها که روشن می‌مانند انگار. علامت می‌دهند و ما جواب نمی‌دهیم. یا نه؛ از جوخه‌‌های اعدام صحرایی. پرسه زدن‌هایمان در نمایشنامه‌‌های گوته. قدم زدن با فاوست؛ و این‌که روحمان را بفروشیم یا نه؟ گوته ناامیدمان می‌کند و مفیستوفلس احمق باشد؛ زندگی کردن با زرتشت نیچه و کتک خوردن از سلین؛ بعد سفر تا انتهای شب‌ش و تنها ماندن در تاریکی‌ها؟ بوسه‌های آخر شب و داشتن و نداشتن و همه‌ی عاشقی‌ها. مستی‌های تلخ بتهوون در راهروهای پرتقال کوکیِ کوبریک؛ و ما باز بمانیم و بیابان؟ که حسودی کنی به  آدری هپبورن و من هی دخترهای هشت و نیم فلینی را الهه بدانم. و مرگ با ترکیبِ باخ و دوربینِ تارکوفسکی. اما نه؛ تو. روح را فروخته‌ام و با نفس‌هایت زندگی کرده‌ام. تا انتهای چشمان‌ت، تا تمام عاشقی‌ها و هرچه داشتیم و نداشتیم؛ که بنشینی زیر مجسمه‌ی بتهوون و دوربین منتظر بماند. که لحظه‌‌هایی در زندگی، آدم هیچ نمی‌خواهد و هیچ آدم را نمی‌خواهد؛ می‌شود مرگ. که هنر تو باشی و این‌ها همه حاشیه‌اند. همه‌شان گذشت. من هنوز همان پسربچه‌ای باشم که بعد از هر بار مسواک، روبروی آینه، سفید بودن دندان‌های‌ش را می‌بیند. و تو نامه‌ی تبریک تولد بدهی و همه‌مان یک سال پیرتر شده باشیم؛ باخ و بیابان و هپبورن و ستاره‌ها و فلینی و من.

Download

Lyrics

پیداست نگارا که بلند است جنابت

آدم‌هایی که در این چند روز دیده‌ام، و آن‌هایی که ندیده‌ام، آن‌قدر زیاد بوده‌اند که تا مدت‌ها می‌توانم درموردشان بنویسم. همه‌اش همین است. تنها زمانی که آدم‌ها بیش‌تر از درخت و کوه و جاده‌ها، ذهن را مشغول می‌کنند، سفر است؛ ظرف زمان می‌ریزد در ظرف مکان، طول و عرض هم محو می‌شوند. آن‌وقت می‌مانیم با آدم‌هایی که شناورند. دست‌کم بیایید تصور کنیم که همین‌طور است.

با جاده که می‌روی، دو چیز توجه را جلب می‌کند؛ اول، حماقت کوه‌ها. روی قوزک پا ایستاده‌اند، و التماس می‌کنند به ابرها. که ببوسند‌شان. ابرها امّا می‌روند. دوم، زیرکی ابرها. کوه‌ها عاشق ابرها شده‌اند، چون فکر می‌کنند ابرها می‌مانند. که ابرها مانده‌اند. و ابرها همیشه در حرکت‌اند. وقتی ترافیک جاده سنگین‌تر می‌شود، اغلب دو راه به ذهن‌مان می‌رسد؛ اول این‌که کوه‌ها عاشق نشوند. دوم، ابرها بمانند. و شاید بعدها یکی پیدا شود و به کوه‌ها بفهماند ابرها در حرکت‌اند. دست‌کم فلاسفه چنین کردند، و ماندگار شدند.

حالا پنچر شده‌ایم؛ مانده‌ایم بین راه. ایستاده کنار جاده و تابلویی که نوشته عسل ناب موجود است را تکان می‌دهد. فکر می‌کنم، بمب‌گذار آخرین لحظات‌ش را چطور می‌‌گذراند. اگر در راه پنچر شده‌باشد، اگر زمان اجرای عملیات گذشته باشد، و اگر قرار باشد زنده بازنگردد، آن‌لحظه‌ای که می‌خواهد فکر کند، چه حسی دارد؟ می‌رفت تا جاودانه شود، برای خودش. حالا باید برود، با درد. تابلو را تکان می‌دهد و عسل تقلبی‌اش را می‌فروشد؛ به ما. عسل را می‌خوریم و مسموم می‌شویم. عسل فروش می‌ماند در خاطرات‌مان. جاودانه شده‌است.

رسیده‌ایم مقصد. من نرسیده‌ام. دراز می‌کشم روی پارچه‌‌ی نازک روی تخت – که با وسواس مرتب شده‌‌است – و به سقف نگاه می‌کنم. سقف می‌پرسد به چی نگاه می‌کنی؟ به نظر می‌رسد سقف‌ها خوش‌شان نمی‌آید کسی تو نخ‌شان باشد. می‌گویم هیچ؛ فکر می‌کنی ما سقف‌ها خوش‌مان نمی‌آید کسی تو نخ‌مان باشد؟ ذهن‌خوانی بلدی؟ خرد ما سقف‌ها بی‌اندازه است. البته که همین‌طور است. حماقت شما آدم‌ها هم به همین شکل است. ذهن بی‌ادبی دارم. معمولن ابله‌هایی مثل تو که با سقف‌ها حرف می‌زنند و به خردمند بودن‌شان شهادت می‌دهند زیاد پیدا می‌شوند. دست‌کم صادق به نظر می‌رسیم. برای ما سقف‌ها این‌چیز‌ها مهم نیست. فکر می‌کنم درست است، همین که کسی تو نخ‌تان نباشد، برای‌تان کافی‌ست. نه فقط ابله، بلکه گستاخ هم هستی. شما سقف‌ها هم کم صداقت ندارید! بی‌دردسر است؛ صداقت با آدم‌های خل و چل، به صرفه است.

زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر،     بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست.     «حافظ»

November

نشسته‌ام روی قایق. بی پارو. خورشید پریده تو دریا. زیر آب شده پر از ماهی. اگر ماهی‌ها را بگذاریم کنار، می‌ماند صدای پرندگان مهاجر. همیشه با هم حرف می‌زنند. بال باز می‌کنند و پرهاشان را می‌دهند دست باد. حرف می‌زنند؛ از ماهی‌ها، از قایق‌ها، از آدم‌های روی عرشه. یک‌جوری نشسته‌ام؛ تسلیم. پارو کنار دستم است. افتاده‌ام دست باد. می‌وزد و نمی‌پرسد. با بادبان ریخته‌اند روی هم. می‌وزد. می‌رویم. ماهی می‌جهد بالا. پرنده می‌پرد پایین. ماهی رفته بالا. با پرنده. عرشه بی ناخدا. غروب بی دریا. قایق بی پارو. پرنده بی پر؛ این‌طور تقدیر‌ها غم‌انگیزند.