روزی روزگاری در اسپارتاک

در نهایی‌ترین بخش‌های فاوست، آن‌وقت که هلن نیست و نیست شده؛ چهار شبح بر فاوست پیر نازل می‌شوند. نیاز و گناه و درماندگی؛ و نگرانی. گوته چه می‌خواهد بگوید و جهان‌بینی‌ش چه می‌شود‌، همه‌ش در لحظاتی مات خلاصه می‌شود. فشار سنگین نگرانی بر فاوست و گفتگوی آن دو. یگانه نیرویی که از آغاز بودن‌مان بوده و تا نبودن‌مان در حرکت است. آدم را در آینده حبس می‌کند و محبوس، می‌شود بی‌حال. در ناب‌ترین لحظه‌های زندگی، نازل می‌شود و در پرفشارترین‌شان، آن‌وقت که آدم، کمر خم می‌کند، نزدیکی. محو می‌شوم. محو می‌کند.
با نبودن‌ش، پندار پوچ آزادی و با بودن‌ش امید را به آدم تحمیل می‌کند؛ هر دو را شکنجه و با این دو، آدم را ذبح می‌کند. زندگی از جایی به بعد تسلیم می‌شود. آدم هم به تبع‌ش. من هم به نتیجه‌ش. فاوست، بعد از نطقی مفصل، می‌گوید هرگز تسلیم نگرانی نخواهد شد‌‌. حال آن‌که همین امید فاوست به تسلیم نشدن، همین توسل جستن به امید و آینده، فعل نخواهم و تمام مستقبل‌ها، می‌شود همان که برای آدم مقدر شده است؛ فاوست می‌پرسد: «چرا تا این اندازه نژاد بشر را زجر می‌دهید؟» گوته جواب نمی‌دهد؛ شبح هم. دیالوگ آخر اما اهمیت دارد‌. شبح می‌گوید: «نژاد بشر کور است. تو نیز کور شو فاوست.» پرده می‌آید پایین. بازیگران، نقش‌شان را عوض می‌کنند. صحنه عوض می‌شود. پرده بالا می‌رود. تماشاگران خوش‌شان آمده؛ و من؛ کور، تسلیم، نگران، و فاوستی که در صحنه‌ی بعد، خواهد مرد.

کاما و نقش آن در فردیّت (۳)

وقتی آن‌قدر نمی‌نویسی که کلمات به بالای ابروی‌شان بر می‌خورد و می‌روند؛ پشت سرشان را نگاه هم نمی‌کنند، می‌مانی همان‌جا که بودی. آرام، ساکت، منتظر؛ مثل من. فکر می‌کنم بیماری‌ست. همین که آدم دنیایی که ساخته‌است، دنیایی که در آن نفس می‌کشد را بیماری بخواند؛ بیماری‌ست. کاما و نقش آن در فردیّت مسیری بود نرفتنی. فردیّت تمام یک انسان است و انسان تمام خودش؛ برای هرکس یک‌جور است و تفرد ذات‌ش یک‌جوری است. فاکنر با کاما بروزش داد. با جمله‌های دراز و طویل و یک صفحه‌ای؛ با کاماهایی که مدام به کلمات می‌چسبیدند و عمر جملات کش می‌آمد. واگنر با مکث‌هایش رو نت‌های میانی. کاما می‌گذاشت بین نت‌ها و می‌شد موسیقی واگنر. یونگ با کاما گذاشتن بین افکارش و  مکث بر تمام دنیا؛ فردوسی درنگ می‌کند. دیالوگ‌های رستم تمام می‌شود و سهراب سکوت می‌کند. نه این‌که کاما چیزی داشته باشد؛ نه. خیال آزاد می‌شود و نتیجه‌ها بی‌رحم. آن‌وقت آدم مجبور می‌شود برای ماندن در مسیرش، دلیل بتراشد. که این مسیر بالاخره یک‌جایی درست است. که کاما و نقش آن در فردیّت بالاخره یک‌جایی، چیزی دارد، که من زندگی‌ام را روی‌ش گذاشته‌ام.

برای من، جستجو از همان سال‌های اول آغاز شد. وقتی آدم عمیقا چیزی را ندارد، و نمی‌داند چه ندارد، آن‌وقت مسیرها یکی می‌شوند. مسیرها که یکی می‌شوند، طولانی می‌شود راه. و احتمال نرسیدن بیشتر. اگر فقط کمی صادق باشم، بد نبود. در تمام مسیر، نداشته‌‌ام، تبدیل به نداشته‌هایم شد و من ندانسته‌تر. و این خوب بود؛ چون آزادتر بودم. بعد صداهایی از درونم بلند شد. مسیر دو تکه شد و من دومی را انتخاب کردم. به صدا گوش دادم و بعد باز گوش دادم. اسم‌ها قدرت دارند و همه می‌دانیم. مجنون و ابله یک‌چیزند و  مجنون قدرت‌مندتر. از درون هرچه پائین می‌رویم تاریک‌تر می‌شود و آن‌وقت جنون قوی‌تر. راهکار چه بود؟ هر بار بعد از پائین رفتن، خودم را می‌دادم دست بیرون. آن‌قدر در دنیا غرق می‌شدم که جنون بزند بالا. و این خوب بود. چون صدای آدم، صدای جانِ آدم، همیشه می‌داند. بعضی پتانسیل‌های مثبت و منفی وجودم را دیدم، و این‌طور نبود که اولی را واقعی بپندارم و دومی را وهم. که نقاط تاریک وجود، همیشه واقعی‌ترند. بعد صدای جانم را از زبان آدمی دیگر شنیدم. دختری که عمیقا در عمق وجودم نفوذ می‌کرد، صدای جانم را می‌شنید و با او حرف می‌زد؛ این خطرناک بود. نیچه تمام عمرش صرف قدرت شد. قدرتی که دنیا را می‌گرداند و ولع انسان در قدرت. نیچه از هم پاشید؛ که نمی‌دانست دنیا یک گرداننده‌ی دیگر هم دارد؛ عشق. همان‌قدر متناقض که ذات قدرت. همان‌قدر خطرناک و دل‌نشین که وجود قدرت. دختری که با اعماق جان، حرف می‌زد و من؟ این‌بار هیچ نداشتم. راه‌ها یکی شدند و مسیر طویل. طول کشید. آن‌قدر طول کشید تا بفهمم یک‌جایی از درون آدم، باید کنترل شود؛ به همان نسبت که آدم را کنترل می‌کند. تعادل، جستجوی من در آن سال‌ها بود. فردیت همین بود که رفت؟ به نظر نمی‌رسد. اگر قرار به نمره‌ دادن به زندگی‌ام باشد؛ هیچ‌وقت ندانستم واقعا چه بوده‌ام و چه کرده‌ام. اما راضی‌ام. حالا، و فقط همین حالا، می‌دانم فردیّت زمانی آغاز می‌شود که آدم عمیقا احساس می‌کند دنیا مرموزتر از آن است که گفته‌اند. آن‌وقت صدا دوباره بلند می‌شود؛ که باز صدا بلند شده‌است.

شخصیتِ شماره دو

یونگ در خاطرات‌ش می‌نویسد زنی را می‌بیند هفتاد ساله. هیچ‌کس از کارمندان تیمارستان، ورود او را به خاطر ندارد. آخرین کارمندی که ورودش را دیده، بیست سال قبل مرده‌است. برای پنجاه سال، یک آدم را می‌اندازند تیمارستان؛ دیوانگی منظره‌ی ویرانیِ آدم‌هاست. ترک خود، به قصد فراموشی در تاریکی‌ها؛ آخرین تلاش‌های یک ذهن نیمه آگاه، برای فراموشی… زن اغلب، حرکات عجیبی دارد. دست‌هایش را تکان می‌دهد، با پاهایش انگار چیزی را نگه می‌دارد؛ و سخن نمی‌گوید. چه کسی انتهای راهرو را دیده؟ آن‌جا که نور، راه گم می‌کند و تاریکی، به خود می‌لرزد. بیماریِ زن، خودسریِ عضلات تشخیص داده می‌شود. انگار که زن کنترلی بر روی بدن‌ش ندارد. پنجاه سال، در جسم‌ش گم شده. یونگ چشم در چشم تاریکی‌ها، مدت‌ها او را زیر نظر می‌گیرد. دیوانگی، صحنه‌ی قهرمانیِ آدم‌هاست. انگار کوهنوردی که قبل از فتحِ قله، سقوط را تجربه می‌کند. روزی از پرستار دلیل حرکات زن را می‌پرسد؛ پرستار فکر می‌کند زن، کفاش بوده است. کسی گوش نمی‌دهد؛ کسی نگاه نمی‌کند. و زن می‌میرد. در مراسم خاکسپاری، یونگ، از برادرِ زن علت دیوانگیِ خواهر را می‌پرسد؛ و مرد از زمان‌های قبل می‌گوید. از پنجاه سال پیش، زمانی که زن عاشقانه کفاشی را دوست می‌داشته. یونگ اولین روانشناسی بود که به دنیا فهماند، حرکات بیمارانِ روانی، آن‌طور که می‌فهمیم، بی‌معنا نیست. دیوانگی منظره‌ی چشم در چشم شدن آدم‌هاست با تمامیِ حقیقت؛ و زن با معشوق، یکی می‌شود. بیماری‌اش اشتباه تشخیص داده می‌شود و او مردی‌ست که پنجاه سال، برای زنی که روزی دوست‌ش می‌داشته، کفش می‌دوخته. و یونگ؟ چند سال بعد دیوانه می‌شود؛ تلاشی روان. مثل نیچه، مثل چاپلین، مثل کافکا. و چه کسی می‌داند که ما، سال‌هاست در کالبد کدام آدم زنده‌ایم. و کدام یکی از این آدم‌ها، سال‌هاست در جسم ما، کفش می‌دوزد و به اشتباه، سالم تشخیص داده می‌شویم؟ دیوانگی منظره‌ی جاودانگی آدم‌هاست؛ در سکوت‌ها.

  • در قدیم، کفاشان، کفش را بین زانوان‌شان نگه می‌داشتند و با دست، آن‌را می‌دوختند.

 

Carl Gustav Jung

کاما و نقش آن در فردیّت (۲)

خشک شده‌ام؛ دلیل‌ش را هم می‌دانم. پا در راهی گذاشته‌ام که آغاز ندارد. جلو می‌روم و پشت سرم محو می‌شود. جلو می‌روم و نفس‌ام بند می‌آید. گاهی فکر می‌کنم به خودم ظلم کرده‌ام؛ به جسمم، روحم، ذهنم. همه‌شان را شکنجه کرده‌ام. حالا یک‌چیزی افتاده است به جانم؛ روحم را می‌تراشد. رهگذری شده‌ام؛ تاریک. شب‌ها خنزر پنزرها را جمع می‌کند و می‌زند به راه. همه‌اش یک‌جور شکنجه است. مضطرب، در غار. خلاصه شده‌ام در یک‌سری خواب‌های تکراری. یک سناریو، مدام تکرار می‌شود: «ایستاده‌ام بالای دره؛ کسی نیست. انگار جسمی ندارم. بعد پرت می‌شوم پایین. به ته دره که می‌رسم، زمین دور می‌شود. می‌روم پایین اما نمی‌رسم. بعد حین سقوط، سنگ‌ها را می‌بینم که بزرگ می‌شوند؛ بعد دوباره کوچک می‌شوند.» چند شب پیش با داد از خواب پریدم. حتا یادم نمی‌آید برای کجای این داستان، داد می‌زدم. وقتی زمین دور شد، یا وقتی سنگ‌ها شروع کردند به بزرگ شدن؟ لحظه‌ی سقوط، حسی ندارم. این‌ها نتیجه‌اش شده‌است یک‌جور انزوا. زندگی زیرِ زمین. هم‌نشینی با مردگان. راه‌حل چیست؟ نمی‌دانم. فرار نمی‌کنم. دست‌کم می‌دانم راهی برای فرار ندارم. مثل حشره‌ای که برای شکار رفته و حالا می‌بیند یک دنیا تار پیچیده دورش؛ عنکبوت می‌آید. یک‌جور هم‌خوانی دست‌جمعی در ذهنم تکرار می‌شود. حتا زبان‌شان را هم نمی‌فهمم. رنگ و بوی مذهبی دارد. آخ که اگر خدا را پیدا می‌کردم. آن‌قدر برای یافتن‌ش خودم را به در و دیوار زده‌ام که حالا جانی برایم نمانده. شکستِ اول، از خدای سخت‌گیر و خشن موسی بود؛ بعد، خدای عیسی، خدایی که در گندم‌زار قدم می‌زد، خدایی که یک‌روز مرده‌ است. شکست بعد از خدای بودا بود؛ پوچی‌ها. خدای محمّد اما نایافتنی‌ست. پیدایش نمی‌کنم. پیوندها که پاره می‌شود، آدم سقوط می‌کند. هنوز جانی برایم مانده؛ جان می‌شود امید؛ و سقوط، نهایی نمی‌شود.

کاما و نقش آن در فردیّت (۱)

وارد شدن به یک گزاره و به طور مشخص‌تر، چگونگی وارد شدن در یک گزاره، نحوه‌ی رویارویی با آن گزاره را شکل می‌دهد. و نحوه‌ی رویارویی با یک گزاره، نتیجه‌اش را. به طور مثال در مصاحبت با شخصی، اگر یک رابطه را با «سلام، حالتان چطور است؟» آغاز کنید. در ادامه به واسطه‌ی جبری که از نحوه‌ی شروع کردنتان ایجاد شده‌است، باید جملات را با ضمیر «شما» ادامه دهید. و اگر هیچ اتفاق غیرمنتظره‌ای نیفتد. سرانجام این رابطه، هیچ‌گاه از ضمیر «شما» فراتر نخواهد‌رفت. این درحالی است که اگر همین رابطه را با جمله‌ی «سلام، پدرسوخته چه مرگت شده است؟» آغاز کرده‌بودید. یا رابطه از همان ابتدا نابود می‌شد. یا در صورت ادامه، در نهایی‌ترین حدّ ممکن، به خصوصی‌ترین اتاق‌های شخص روبرویتان وارد می‌شدید. چیزی که مدت‌هاست نگارش این نوشته را با تاخیر مواجه کرده است، همین نحوه‌ی وارد شدن است. این‌که برای رسیدن به سالن‌ اصلی تالار، باید وارد کدام یک از درهای زندگی‌ام بشوم، من را معلق نگه داشته‌بود. اما حالا و فقط در همین حالا، یکی از آن‌ها را انتخاب کرده‌ام؛ وقتی دو روزه بودم، در بیمارستان نفس‌م بند آمد و مُردم. دلیل‌ش را هم نمی‌دانم. دفعه‌ی دوم دوازده سالم بود که در آب غرق شدم. ‌این یکی را هم حواس درست و حسابی نداشتم. اما می‌گویند تا سه نشود، بازی نشود. و کسی از سومین‌بار جان سالم به‌در نمی‌بَرد. این را از سیزده سالگی فهمیده‌ام. در سراسر زمانی که بر روی محیط دایره‌ی زندگی‌ام می‌دویدم، فقط در یک کار متخصص بوده‌ام. گندزدن به موقعیت‌های خوب زندگی‌ام. و این تخصص، زیرشاخه‌ای هم دارد به نام واکاوی خودم. در حساس‌ترین و آسیب‌پذیرترین برهه‌ی زندگی‌ام، آن‌قدر افکارم را به زیر تیغ جراحی برده‌ام و ان‌قدر احساسات و امیالم را واکاوی کرده‌ام که حالا رسیده‌ام این‌جا. در بلندای جهانی فاقد معنا. از چیزهایی لذت می‌برم که دوست‌شان ندارم. چیزهایی را می‌خَرم که بهشان نیازی ندارم؛ و حرف‌هایی می‌زنم که اعتقادی به آن‌ها ندارم. و همه‌ی این‌ها نتیجه‌ی به زیر سوال کشیدن خودم بوده‌است در طی تمام زندگی‌ام. شک چیزی‌یست که در اتاقی تاریک، بی‌آنکه چهره‌اش را دیده باشم، با آن آمیزش داشته‌ام. و فرزندمان بی‌معنایی شده‌است؛ بی‌معنایی محض. در آینه نگاه می‌کنم و چشم‌هایم خالی‌یست. سیاه‌چاله‌ای عمیق شده است، که هیچ انتهایی در آن نمی‌بینم. شش روز به سفر رفتم و سوغات‌ش یک پارچه‌ی سفید است. پارچه‌ای که نشان از آتش بسی یک جانبه دارد. سر میز مذاکره، رو در روی شک، چشم در چشم، سربازانم را تسلیم کرده‌ام. تسلیم محض؛ اما با یک امید. منتظر نشسته برای ساخت یک اسب تروا، برای ضدحمله‌ای گسترده. یک‌بار برای ابدیت. همه‌ی افکارم را دور ریخته‌ام و همه‌ی اعتقاداتم را تسلیم کرده‌ام. تمام اعتقادات مذهبی، اخلاقی، فلسفی و اجتماعی. شک را با اختیار، به همه‌شان راه داده‌ام. و همه‌شان فرو ریخته‌اند. جز خدا. جز نیرویی که احاطه‌ام کرده‌است. خدا – نه در مفهوم مذهبی‌اش – تنها چیزی است که ویران نشده‌است، آن هم به واسطه‌ی شهودی‌یست که در زندگی‌ام تجربه‌اش کرده‌ام. لبه‌ی پرتگاهی ایستاده‌ام بدون طناب، بدون چراغ و بدون همراهی که دستم را گرفته باشد. بی‌باور و بی‌وزن. حالا می‌خواهم از همان ابتدا، تا قبل از این‌که سه بشود؛ از نو نظام‌فکری‌ام را بسازم. نظامی بدون شک. نظامی بدون دره، بدون کوه. برای کاهش ریسک سقوط، در زندگی ظاهری، باورها را به یک‌باره کنار نمی‌گذارم. در افکار، دورشان ریخته‌ام اما در رفتار این کار تلفات می‌دهد. روال این است که از ابتدا باورها را به وادی اثبات می‌کشانم و آن‌وقت باورهایی که اثبات نشوند، از زندگی‌ ظاهری نیز حذف می‌شوند.

کاما و نقش آن در فردیّت، سری نوشته‌هایی است شانه به شانه از تلاش‌های ناامیدانه‌ی من برای معنا دادن به زندگی.

Touch me with your naked hand

بیرون از پنجره دست تکان می‌داد. کنار دکّه‌ی روزنامه‌فروشی ادا اطوارهای خاصّ خودش را داشت، و فقط بالا تنه‌اش مشخص بود. انگار ایستاده بود؛ یعنی نمی‌شد استدلال کرد نشسته است. به سمتش رفتم. شنبه‌ها این‌جا هوای خوبی دارد. باد، بی‌ آن‌که واقعن نیاز باشد، می‌وزد و گنجشک‌ها، از بالای درخت‌ها، عابران را نشانه می‌گیرند. یک‌جور رسم شده‌است. زمان گرفت تا بفهمند، اما حالا همه می‌دانند، اگر زیر درخت می‌نشینند، باید دستمال در جیب‌شان باشد؛ چون پرندگان خبر نمی‌کنند. این‌طرف امّا، یک مرد دست‌هایش را در هوا تکان می‌داد. نه من می‌فهمیدم چه می‌گوید نه اطرافیان؛ اما خودش می‌فهمید؛ دست‌کم این را مطمئنم. گفتم: «?Church» و او سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد. تا کلیسای وانک راهی نبود. هندی بودند. بهشان آدرس دادم. یک مرد و دو فرزندش، یک پسر و یک دختر. بعد مرد دست‌هایش را بهم چسباند – برای تشکر احتمالن – و لبخند زد. پسرش هم همین کار را کرد، امّا لبخند نزد. دخترش ولی به جز لبخند چیزی هم گفت، که من نفهمیدمش. رفتند و حالا فقط ما دو نفر بودیم؛ با یک نیکمت، دو نفر، با یک نیمکت بین‌شان؛ و صدای نفس‌هایمان. یکی من، یکی او. این ارتباطات خیلی جالب‌اند. مثلن با سَبْک نفس‌ کشیدن‌مان چیزهایی می‌گوییم و جذب نفس‌های آن‌یکی می‌شویم. مثل جشن‌های بالماسکه؛ با نقاب‌هایشان. پرسید: «ببخشید آقا، امروز چند شنبه‌س؟» لاک قرمز زده بود. زل زده بودم به ناخن‌هایش. خنده‌اش گرفت. گفت: «به چی نگاه می‌کنین؟» گفتم: «شنبه‌س.» گنجشک های بی‌وجدان. دسته‌ی واندوگراف بزرگ را می‌چرخانند و عابرها را هدف می‌گیرند؛ تردیدی نیست که هر بار در دلشان می‌گویند: «به تیر غیب می‌زنیم‌تان، عوضی‌ها!» آخ. حالا فیلم به جاهای خوبش رسیده‌بود. به صفحه‌ی نمایشگر نگاه می‌کرد و می‌گفت، هروقت کلینت ایستوود پیر را می‌بیند یاد جدّ بزرگش ستیارخان می‌افتد. و من هروقت آدری هپبورن جوان را می‌دیدم یاد او می‌افتادم. البته که این را نگفتم. بعد برگی از درخت افتاد. احسان می‌گفت: «بوی مالبرو، اونم قرمزش، خیلی خوبه.» پیرمرد داخل دکّه خندید. گفت: «جَوون، زمان ما از این چیزا نبود. آمریکایی‌ها سیگارای آمریکایی میاوردن؛ Camel و اینا. باید اونا رو می‌دیدی. قدیما خیلی خوب بود. هعی، یادش بخیر.» آخرش را که گفت، دل آسمان گرفت؛ شمعدانی‌ها بغض کردند. آسمان چکه می‌کرد. زاینده‌رودِ خشک، سراسر برف بود. در نبود آب، برف‌ها ظرف‌ش را پر کرده بودند. روی برف‌ها خوابیدیم. لاک قرمز زده بود. گفت: «سرما بخوریم باهم.» بعد مکثی کرد و گفت: «ولی هر بار سرما خوردیم، تو زودتر خوب شدی؛ زود بند رو آب می‌دی و منُ تنها می‌ذاری.» خندید. اما آسمان نه. آسمان آب شد، ریخت زمین. مثل همه‌ی آب شدنی‌ها. پرسید: «آقا لواشک می‌خوای؟» و دستش را نشان می‌داد. خواهرش کنارش بود. شاید هم این پسر، برادرش نبود؛ دخترک، آدامس‌ها را نگه داشته بود. فکر کردم امروز چندشنبه بود؟ دخترک گفت: «آقا، شنبه‌ها این آدامس قرمزا باعث میشن اتفاقای خوب بیفته برات. می‌خری؟»

پشت در

دفعه‌ی بعد که ببینمت، می‌خواهم شانه بزنم به موهایت. اولین کسی که شانه را ساخته، باید خیلی عاشق بوده باشد. فکرش را بکن؛ می‌خواسته دختر را بو کند، اما رویش نمی‌شده؛ او حتمن شرقی بوده. شرقی‌ها از همان ابتدا، خودشان را پیوند می‌دادند، یکی می‌شدند؛ با خدایانشان، با فرمانروایانشان، با طبیعت. بر عکس غربی‌ها، غربی‌ها استفاده می‌کردند، از خدایانشان، از حاکمانشان، از طبیعت. او باید شرقی بوده‌باشد. نمی‌شود، شرقی‌ها را نمی‌شود از معشوق‌هایشان جدا کرد. یک شب به سرش می‌زند. نیمه‌های شب می‌رود جلوی خانه‌ی دختر. زمستان بوده، تا صبح می‌نشیند آن‌جا. لابد سردش بوده، اما او فقط می‌نشیند آن‌جا. صبح که دختر در را باز می‌کند، او را می‌بیند. یخ زده است، با یک چیز چوبی در دستش. رویش نوشته بوده، «تو». همین؛ شرقی‌ها خودشان را پیوند می‌دهند. پیوندشان را ثبت می‌کنند؛ با یک قطعه نخ، با یک نوشته، با یک تکه چوب؛ با یک جفت انگشتر. بعد از آن، دختر چوب را می‌زند به موهایش. یک جور یادبود برای عشقی در پشت در. موها مهم می‌شوند، حالا هر زمان عاشقی موهای دختری را شانه می‌کند، آن مرد می‌خندد. آن‌قدر می‌خندد تا آن لحظه جاودانه شود. دفعه‌ی بعد که ببینمت، می‌خواهم شانه بزنم به موهایت. زمان می‌ایستد. ماه‌جان می‌بینی؟ او هم دلش را ندارد؛ زمان هم محو تو می‌شود. اما آن‌قدر موهایت را شانه بزنم تا بیایند جمع‌شوند این‌جا؛ همه‌شان، عشق‌های پشت در، عشق‌های مانده در گلو، عشق‌های بیرون افتاده از گلو. آن‌قدر ادامه می‌دهیم تا همه‌شان بخندند. تا این تکه چوب را بزنی بر آن سیاهی بیکران موهایت؛ تا باهم بمانیم پشت در؛ آن‌قدر یخ بزنیم تا جاودانه شویم.

کوته کنیم قصه که عمرت دراز …

یک بار هم رضا براهنی گفته بود : «یک قصه نویس، همیشه در حال قصه گفتن است. من اگر قصه نگویم، می‌میرم.»، نمی‌خواهم در باره علاقه‌م به قصه نویسی بگویم. چیزی در مورد رضا براهنی هم نخواهم نوشت. اما اگر جمله را سه بخش در نظر بگیری؛ قسمتِ اول، جایی که یک طیف یا یک شخص معرفی می شود، قسمت دوم می‌گوید شخص چه‌‌ می‌کند، و آخرش هم سرنوشت‌ش را نشان می‌‌دهد.

می بینی؟ همه همین‌طورند. باید یک چیزی داشته باشند – برای براهنی قصه – تا نمیرند. و آدم ها از دست می‌دهند. براهنی هم مُرد. تمام داستان نویسان هم مُردند. رومئو و فرهاد و مجنون هم مُردند.

خلاصه ماه‌جان، ما که سرنوشت‌مان معلوم است. اما تو بمان.

بس که ویران بود، دیگر جای ویرانی نداشت،

بارها سیلاب آمد، خانه ام را دید و رفت.

«بیدل»