در مذمت ستایش‌ها

مدتی‌ست که به نظرم می‌رسد دارم توی دنیای «میرا» زندگی می‌کنم؛ البته دقیقا نه آن دنیایی که کریستوفر فرانک می‌دید، جزئیات به یادم نمانده، بلکه دنیایی شفاف و شیشه‌ای. این‌که مردم همه‌چیز را می‌بینند. مرا با حال ناخوش ابدی‌ام، فرستاده‌اند خط مقدم بدبختی‌ها. رهبری سازمان. چشم در چشم شدن با سرمایه‌گذارها؛ جلسات گروهی و شوراها. و حالا احساس می‌کنم زمین‌هایم اشغال شده و تجاوزها رخ داده. غرب حالا بیش از هر زمانی پیرو مذهب‌هاست. باورهایی نیرومند که شکی در آن‌ها راه پیدا نمی‌کند. باورهایی به آزادی مطلق، دموکراسی، کار گروهی، زندگی در حال، لذت بردن از زندگی، – و چه معیار ضعیفی‌ست سنج‌ش زندگی‌ها با میزان لذت و رضایتی که از آن‌ها برده‌اند، گو آن‌که مگر لذت چه جایگاهی در زندگی بزرگ‌ترین رهبران نوع ما داشته؟ – باورهایی از جنس ایمان، که شبیه به اصول موضوعه ریاضیات در بین ما پذیرفته شده‌اند. چندتا اولی به شرق‌ هم رسیده‌اند. نتیجه آن‌که ما از درون گسترش یافتیم. بی‌مرز، جهان شمول. لایک‌هایی از سرتاسر دنیا و دیده شدن در زمین‌هایی دیگر. سرزمین‌های ذهن‌هامان که بزرگ‌تر شد، حاکمان به ناچار در بخش‌های مختلف‌ش گمارده شدند، تا فرونپاشیم. آن‌وقت ما حکمیت خودمان را از دست دادیم. حالا زمین‌هایی که روزی تنها و آزاده بودند، مجبورند لذت ببرند، مجبورند انتخاب کنند، مجبورند گروه باشند. و من، مجبور می‌شوم تنها حریم باقی مانده‌ام را، تنگ‌تر کنم، که از دست نرود. که ان‌وقت از آن‌طرف شده است افسردگی. در این سرگردانی، دولت‌آبادی نقشی را باز کرد، که فرشته‌ی نجات جرج بیلی در چه زندگی شگفت‌انگیزی، خاطره‌ای از پدرش در نون نوشتن؛ «خودت را نگه دار.»

کاما و نقش آن در فردیت (۴)

سینما را دو دسته جلو می‌برند. گروه اول آن‌هایی‌اند که دنیا را می‌شناسند. فیلم‌نامه را می‌نویسند و بعد دکوپاژش می‌کنند. تک تک سکانس‌ها را نقاشی می‌کنند و تقسیم، و همه‌چیز را مثل یک معمار آماده می‌کنند. بعد فیلم می‌رود جلوی دوربین. ساخته می‌شود. حتی بی‌حضور کارگردان – سکانس پایانی فیلم روانی – اما تماشاگر نمی‌فهمد. به پرده خیره است و خودش را می‌بیند، در جسم شخصیت‌ها. آدم‌هایی که سینما به‌شان مدیون است، چون کمال را نشان‌مان داده‌اند. دوم، آن‌هایی که خدا را می‌شناسند. فیلم‌نامه را سکانس-پلان می‌نویسند و فیلم منتظر می‌ماند. همه‌چیز می‌رسد به روز فیلم‌برداری. کارگردان می‌شود واجب‌الوجود. همان کاری که آنجلوپولوس می‌کرد، در پیشروی‌های‌شان حذف فیلم‌نامه را هم تست کردند. همه‌چیز می‌رسید به روز واقعه. تماشاگر، کارگردان را می‌دید. سینما را جلو بردند با یک چیز. می‌شود دنیای خودمان را داشته باشیم. بی‌فیلم‌نامه و چیزهای از پیش تعیین شده. بدون دست تقدیر. بی‌بازیگرانی که نقش بازی می‌کردند و حقه‌های سینمایی. دنیاهایی بی‌پرده، گاهی زشت، اما صاف. تنها در قامت سازندگان‌شان. آن‌ها شدند نشانه برای دنیاهای بعدی. اولین برخورد با این‌طور چیزها، برای من، می‌رسد به نوجوانی. وقتی استاکر راه را نشان‌مان می‌داد برای اتاق آرزوها. و آن پرسش اخلاقی تارکوفسکی، که ما واقعا چه می‌خواهیم؟ من نمی‌دانستم. منظورم این است که آدم صبح‌ها بیدار می‌شود و می‌داند نمی‌خواهد بمیرد، اما چه می‌خواهد؟ من فقط می‌دانستم چه نمی‌خواهم. نتیجه آن‌که آن‌ها و آن‌چیزهایی که مربوط به دنیای من نبودند، حذف شدند. کافی نبود. سفر آغاز شد. شبیه به رویاهایی که آدم در کودکی می‌بیند. غیرواقعی‌های نزدیک. جدا مانده از مردم و بعد عشق‌های نافرجام. استهلاک آدم را پیر می‌کند و حقیقت راجع به دنیای ما این است که همه‌چیز مستهلک است. خواستنی‌های‌م را در جاودانه‌ها دنبال کردم. مسئله این نبود که چرا جاودانه شویم؟ که آدمی که مرده‌است، یادش هم بماند، مرده‌ است. مسئله نقش‌ش در مردنی‌ها بود. در بی‌استهلاک بودن‌ش، تا وقتی زنده‌ایم. مثل ستاره‌ی دنباله‌داری که از آن‌طرف کیهان نورش را می‌بینیم، اتفاقی افتاد. خورشید را انداختند توی قلبم. شبیه به روایت‌هایی که هرگز خوانده نشده‌اند، عشق آمد نزدیک‌تر. آدم این‌طور وقت‌ها گیج است. ریه سنگین است. اما دنیا یک‌چیز را همیشه تو صورت‌های‌مان داد می‌زند. بی‌عشق، دنیا کمیت‌ش لنگ می‌زند. در تعریف فردیت این‌طور گفته‌اند که: «آدم می‌تواند خودش، با استفاده از درون‌ش، با همه‌ی جنبه‌های زندگی روبرو شود.» عشق، درون آدم‌ها را روشن می‌کند. خورشیدی که می‌تابد بر جان‌مان و زخم‌ها در روشنایی درمان می‌شوند. اولین خدای جهان خورشید بود. اجداد ما، با نگاه به او عبادت می‌کردند و غروب، نوعی نفرین بود. استعاره‌ای از خودآگاهی. روشنای‌ای که جهان را می‌پیماید و خودمان را نشان‌مان می‌دهد. حالا هنوز هم بعد از هزاران سال، غروب غم‌انگیز است. نفرینِ نیستیِ عشق. اگر تولستوی هنر را وصل کردن آدم‌ها به‌هم می‌دید، آدم‌هایی که ما را عاشق می‌کنند، شفاف‌ترین نوع هنر را هدیه می‌دهند. به ما. با اتصال ما به همه‌ی عاشق‌های جهان. به شکسپیر و سعدی و ثورو. در داستان من، دختری بود با عینک، زیر باران؛ آواز و صدای دل‌ش. آن‌چیزهایی که به دنیای من جان می‌داد. همان کاری که برگمن با کازابلانکا و بدنام می‌کرد. هر فرکانس صدا، قلب را می‌لرزاند و هر صدای نفس، دم و بازدم، زنگ می‌زند نعمت‌ حیات را در جلوی چشم‌ها. می‌شود راه افتاد در دشت‌ها و کوه‌ها، زیر باران، سرهای‌مان را بگیریم بالا، باران بزند توی صورت‌هامان، یا ستاره‌هایی را بشماریم که دوتایی چشمک می‌زنند. اما هر کجا برویم، دنیاهای‌مان می‌مانند. معجزه‌ی عشق همین‌جاست. جوان نگه می‌دارد در پیری. دنیای ناقص، بی‌فیلم‌نامه‌مان را حیات می‌دهد. مصری‌ها مومیایی می‌کردند و اروپایی‌ها مجسمه‌ش را می‌ساختند. عاشق‌ها اما نفس می‌کشیدند. هر دم و بازدم تو را.

در باب: چشم‌ها

ابتدا تاریکی بود و بعد محو شد.* نقش آمد؛ شد محور جهان. دیدنی‌ها. با این‌ها به پیش رفتند، رفتیم. پشت پرده‌ها خبری بود. نقاش‌ها کشیدند و موسیقی آدرس‌ش را داد؛ دیدیم. دیدن شد نوعی باور مذهبی. حالا ما به طور افراطی چیزها را می‌دیدیم. نقاشی نقاشان، سینمای سینماگران و بعد فردی‌ها، در قالب جماعت‌ها. عکس‌هایی شبیه به هم. اینستاگرام؛ ثبت لحظات، برای جاودانگی‌شان، برای دیدن. دیدن به جای غسل تعمید. برای مذهب جدید – که نمادش دیدن بود -، چشم‌ها مهم شدند. آن‌ها پیامبرانی بودند، که ماهیت دیدن را نشان‌مان می‌دادند. عاشق‌ها اولین پیروان‌شان. پرده‌ها هنوز آن‌جا بود. هنر آمد؛ برای ندیدنی‌ها. با این نوای کیهانی و آن داستان به یادماندنی، شعر حافظ؛ هر بار چشم‌ها را می‌بندیم، برای درانداختن پرده‌ها. این دوگانگی، ماهیت عشق را تغییر داد. خدایان قدیم را دفن کردند، بی‌خدای جدید. حالا ما میلیون‌ها عکس را نگاه می‌کنیم، بی‌ تغییر. پتک کافکا را در پستوها پنهان کرده‌اند و پیامبران خوابیده‌اند. و هنر عصر ما، عینک‌های‌ش را برای خودش نگه داشته. اگر داستایوفسکی برای توده‌ها می‌نوشت، هنر عصر ما شب‌ها در خانه‌ی روشن‌فکران می‌خوابد. مثل همه‌ی چیزهایی که معناشان را از دست دادند، شرافت و شجاعت و استقلال، دیدن هم از معنا تهی شد. کنشی چند ثانیه‌ای برای صحبت درباره‌اش. نتیجه آن‌که کوچ کردیم به جهان صحبت. وراجی‌ها، نوشتن‌ها و تحلیل‌ها. به جای رفتن ورای پرده‌ها، یا اقتدا به چشم‌ها. با عشق جدید؛ عصر ما، عصر وراجی‌هاست.

*و خدا گفت: «روشنایی بشود.» و روشنایی شد؛ سفر پیدایش – باب ۱

در باب: دوستی

دوستی را می‌شود بازگشت آدمی دید به خویش؛ دوست را مهم‌تر از خود می‌دانیم، ولی از او انتظار داریم. شبیه به خدا. می‌دانیم که جنس دوستی‌ها این جهانی نیست. آدمی موجودی‌ست مادی، و دوستی چیزی‌ست ورای ماده. می‌شود کسی را دوست داشت، اما با او دوست نبود. دوست داشتن را غریزه می‌سازد و دوستی را دل. همین دوستی را تبدیل می‌کند به یک اثر هنری؛ به قول کانت. نگاه می‌کنی، لذت می‌بری، اما میل تو را تحریک نمی‌کند. همیشه وقتی می‌رسیم به این‌جا، همه‌چیز افسانه می‌شود. انسان موجودی‌ست ذاتا افسانه‌گو. کهن‌الگوی دوست را ساختیم، برای فرار از رنجِ یک بودن. که ما اولین نیستیم. دوست‌های ما در بدبختی ما مشترک‌اند و آن‌وقت تحمل رنج ساده‌تر. این است که در تمام دنیا، دوستی‌ها انقضا دارند. ما انقضاها را دیدیم و آب‌کش گذاشتیم برای غربال‌ش. دوست و رفیق و معشوق. مفهوم که یکی باشد، به قول افلاطون حالا هی برو سایه‌ها را نگاه کن؛ جسم یکی‌ست. مثل شهری که از فوران آتش‌فشانی، چیزی برای ماندن پیدا کرده، بدبختی که تمام شد، دوستی تغییر ماهیت می‌دهد. یخ که آب می‌شود. دوستی می‌شود رفاقت. یخ که بخار شود، می‌شود عشق. مسئله در شدت بدبختی‌هاست. در شدت تغییر؛ در زمان و نحوه‌ی بروزشان. این است که دوست می‌شود آینه. از تمام چیزی که می‌خواستیم باشیم و نشد؛ از تمام کاستی‌هایی که داشتیم و پر نشد.

ما را نمی‌توان یافت بیرون از این دو عبرت

دیروز والدن مریض شد، حال‌ش ناخوش بود و امروز صبح تمام شد. یگانه حسی بین ما وجود داشت که خوب که فکر می‌کنم، شاید فقط در خواب‌هایم دیده بودم‌ش. صبح با تب آغاز شد و آقای دکتر تا توانست قرص و کپسول نسخه کرد؛ ظاهرا پزشک چهره‌اش شبیه به نیچه است. خودش هم می‌داند. عمدی در کار است. منشی می‌گفت جدیدا زیاد با بیماران‌ش راجع به نیچه حرف می‌زند و بعد فهمیدم کلمه‌ی نیچه چنان جایگاهی در بیان‌ش دارد که ما برای کلمه‌ی «خفن در قیچی» در دبیرستان داشتیم. بحث از آن‌جایی شروع شد که گفت: «این تب تو رو نمی‌کشه.» و همین. صبح همان روز، والدن تمام کرد. آشنایی من و والدن بر می‌گردد به سال ۲۰۱۴ در یکی از نمایندگی‌های شرکت سونی. اگر راستگو باشم، همان عشق بود در یک نگاه. می‌درخشید بین جمعیت، بدن‌ش تراش خورده و جذاب بود و من هم جوان. عشق افلاطونی نبود اول. بعد اما شد. اسم نداشت، برای‌ش انتخاب کردم. ذهن نداشت، برای‌ش ساختم. آقای کناری، که با ارفاق می‌تواند شبیه زیدان باشد، شروع کرد به عطسه. سرش می‌آمد بالا، بعد دوباره می‌رفت پایین با یک صدای «هَچه» و مقداری چیز معلق می‌شدند در هوا. آن‌قدر ادامه پیدا کرد که کل مترو برای لحظه‌ای بی‌خیال خودش شد انگار. خانم روبرویی با اخم، بلند شد، رفت و مرد جوانی که انتهای واگن بود، خندید. عطسه که بند آمد؛ داستان‌ش را گفت. دستمال را منظم تا زد و گذاشت در جیب چپ پالتوی تیره رنگ‌ش. اندک موهای‌ش را صاف کرد و با صدای بم گفت: «همیشه همین اتفاق می‌افته.» شروع خوبی نبود؛ یعنی داستان تکراری‌ست. گفت: «همیشه، وقتی که مهمه، این‌طوری می‌شه. اون دختر رو دیدی اون‌جا؟ خوب بود، علامت داده بود. اول‌ش نگاه نمی‌کرد بعد سرشُ این‌وری کرد و خندید. خواستم بخندم که عطس‌ام گرفت. می‌بینی؟» گفتم: «عجب بدشانسی‌ای.» گفت: «بدتر از این هم بوده. توی یکی از مصاحبه‌های کاری‌م اتفاق افتاد. همه چیز خوب بود؛ یک‌دفعه شروع شد. به خاطر همین بود. مطمئنم. باید قیافه‌شُ می‌دیدی.» گفتم: «عطسه‌ی نگهبان؛ ها؟» خندیدم. نخندید. گفت: «به این چیزها اعتقاد داری؟ همین که مثلا عطسه‌ت دلیل داشته باشه؟» خندید. نخندیدم. گفتم: «نه. این همه آدم و اتفاق، احتمال به وجود اومدن این‌ها رو زیاد می‌کنه، منظورم اینه اگر دو هزار بار تاس بندازی، احتمال شش تا شش پشت‌سر هم، بیشتره. معجزه‌ای نیست.» مترو ایستاد. آقای جوان ته واگن پیاده شد. گفتم: «اما گاهی فکر می‌کنم دلیلی دارن اتفاقات؛ احساس مهم بودن می‌ده بهم.» خندیدم. خندید. گفت: «حداقل عطسه آدم رو نمی‌کشه.» گفتم: «منم یکی از این داستان‌ها دارم. داره کتاب می‌شه البته.» سرش را آورد نزدیک‌تر. برای‌ش گفتم: «نزدیک دو هفته‌ست که تصمیم دارم فیلم‌برداری داستانی رو شروع کنم. داستان برای هوای آفتابی نوشته شده و از آن‌روز مدام یا هوا ابری‌ست و یا بارانی.» گفت: «ابر نگهبان!» گفتم: «بعد که هوا افتابی شد، یک پروژه از آسمان افتاد روی سرم و تمام وقتم رو گرفت.» گفت: «نگهبان‌ت، همکار استخدام کرده.»  گفتم: «همین امروز، فردا، پروژه تمام‌ـه.» خندید. خندیدم. امروز صبح، والدن بالا نیامد. دیروز یک باگ درش پیدا شد؛ امروز سیستم عامل‌ش از بین رفت. حتی به کنسول هم دسترسی نداشتم. یک سوم از فایل‌های پروژه بدون بکاپ بود و والدن مریض شد. دارد انتقام تحسین‌هایی که از سرفیس کردم را می‌گیرد. وگرنه نه در این چهارسال، بلکه در کل عمر سیستم‌عامل Arch بی‌سابقه‌ است. یادم نیست کی و کجا، اما از الهی قمشه‌ای شنیده بودم آدم باید یک‌بار در عمرش بی‌سابقه باشد؛ بعد مجبور است بزند به دشت و جنگل و بیابان؛ مثل ثورو. به هرحال، باید ذهن والدن را بعد از مدت‌ها از Arch به OpenSuse تغییر دهم؛ با دلی سیاه و رنجور از او. از تمام لپ‌تاپ‌های مشابه او. فردا هوا آفتابی بود و پروژه تمام. حالا یک‌سوم‌ش در ملکوت است و من در تب. با دوستانی که سه‌، چهار لیتر آب پرتقال دارند و هر یک ربع یک لیوان تجویز می‌کنند؛ تب‌گیر را چفت کرده‌اند این طرف دهان و فقط وقتی در می‌آید که آب پرتقال می‌رسد. حرف زدن‌م هم با این تب‌گیر شده است شبیه به گرگوار سامسا با مشتی اصوات بی‌معنی و ناواضح؛ و قضیه این است که گلاب به روی‌تان، بین تب و ددلاین پروژه و پریشانی قضیه‌ی فیلم، معده‌مان هم دادش درآمده که: «چته وحشی؟» که حق دارد. بی‌نوا بالزاک. بی‌چاره معده. آن‌قدر مایعات ریخته‌اند توی این زبان بسته، که لازم نیست مثل ویرجینیا ولف، جیب‌هایم را پر از سنگ ریزه کنم؛ همین که بپرم کافی‌ست. یا شاید نیاز به آن هم نباشد. حالا، بعد از نوشتن خطوط بالا، وقتی یک لیوان از تجویز را آوردند، گفتند دو درجه به تب اضافه شده‌است. در این درجات، تفاوتی نیست بین چرندیات و غیر. آن‌قدر که یادم نمی‌آید چه قرار بود بنویسم بعد از این. چه جهنمی‌ست. دیوان حافظ را هم جا گذاشته‌ام آن‌طرف. لعنت بر نیچه و احتمال.

روزی روزگاری در اسپارتاک

در نهایی‌ترین بخش‌های فاوست، آن‌وقت که هلن نیست و نیست شده؛ چهار شبح بر فاوست پیر نازل می‌شوند. نیاز و گناه و درماندگی؛ و نگرانی. گوته چه می‌خواهد بگوید و جهان‌بینی‌ش چه می‌شود‌، همه‌ش در لحظاتی مات خلاصه می‌شود. فشار سنگین نگرانی بر فاوست و گفتگوی آن دو. یگانه نیرویی که از آغاز بودن‌مان بوده و تا نبودن‌مان در حرکت است. آدم را در آینده حبس می‌کند و محبوس، می‌شود بی‌حال. در ناب‌ترین لحظه‌های زندگی، نازل می‌شود و در پرفشارترین‌شان، آن‌وقت که آدم، کمر خم می‌کند، نزدیکی. محو می‌شوم. محو می‌کند.
با نبودن‌ش، پندار پوچ آزادی و با بودن‌ش امید را به آدم تحمیل می‌کند؛ هر دو را شکنجه و با این دو، آدم را ذبح می‌کند. زندگی از جایی به بعد تسلیم می‌شود. آدم هم به تبع‌ش. من هم به نتیجه‌ش. فاوست، بعد از نطقی مفصل، می‌گوید هرگز تسلیم نگرانی نخواهد شد‌‌. حال آن‌که همین امید فاوست به تسلیم نشدن، همین توسل جستن به امید و آینده، فعل نخواهم و تمام مستقبل‌ها، می‌شود همان که برای آدم مقدر شده است؛ فاوست می‌پرسد: «چرا تا این اندازه نژاد بشر را زجر می‌دهید؟» گوته جواب نمی‌دهد؛ شبح هم. دیالوگ آخر اما اهمیت دارد‌. شبح می‌گوید: «نژاد بشر کور است. تو نیز کور شو فاوست.» پرده می‌آید پایین. بازیگران، نقش‌شان را عوض می‌کنند. صحنه عوض می‌شود. پرده بالا می‌رود. تماشاگران خوش‌شان آمده؛ و من؛ کور، تسلیم، نگران، و فاوستی که در صحنه‌ی بعد، خواهد مرد.

کاما و نقش آن در فردیّت (۳)

وقتی آن‌قدر نمی‌نویسی که کلمات به بالای ابروی‌شان بر می‌خورد و می‌روند؛ پشت سرشان را نگاه هم نمی‌کنند، می‌مانی همان‌جا که بودی. آرام، ساکت، منتظر؛ مثل من. فکر می‌کنم بیماری‌ست. همین که آدم دنیایی که ساخته‌است، دنیایی که در آن نفس می‌کشد را بیماری بخواند؛ بیماری‌ست. کاما و نقش آن در فردیّت مسیری بود نرفتنی. فردیّت تمام یک انسان است و انسان تمام خودش؛ برای هرکس یک‌جور است و تفرد ذات‌ش یک‌جوری است. فاکنر با کاما بروزش داد. با جمله‌های دراز و طویل و یک صفحه‌ای؛ با کاماهایی که مدام به کلمات می‌چسبیدند و عمر جملات کش می‌آمد. واگنر با مکث‌هایش رو نت‌های میانی. کاما می‌گذاشت بین نت‌ها و می‌شد موسیقی واگنر. یونگ با کاما گذاشتن بین افکارش و  مکث بر تمام دنیا؛ فردوسی درنگ می‌کند. دیالوگ‌های رستم تمام می‌شود و سهراب سکوت می‌کند. نه این‌که کاما چیزی داشته باشد؛ نه. خیال آزاد می‌شود و نتیجه‌ها بی‌رحم. آن‌وقت آدم مجبور می‌شود برای ماندن در مسیرش، دلیل بتراشد. که این مسیر بالاخره یک‌جایی درست است. که کاما و نقش آن در فردیّت بالاخره یک‌جایی، چیزی دارد، که من زندگی‌ام را روی‌ش گذاشته‌ام.

برای من، جستجو از همان سال‌های اول آغاز شد. وقتی آدم عمیقا چیزی را ندارد، و نمی‌داند چه ندارد، آن‌وقت مسیرها یکی می‌شوند. مسیرها که یکی می‌شوند، طولانی می‌شود راه. و احتمال نرسیدن بیشتر. اگر فقط کمی صادق باشم، بد نبود. در تمام مسیر، نداشته‌‌ام، تبدیل به نداشته‌هایم شد و من ندانسته‌تر. و این خوب بود؛ چون آزادتر بودم. بعد صداهایی از درونم بلند شد. مسیر دو تکه شد و من دومی را انتخاب کردم. به صدا گوش دادم و بعد باز گوش دادم. اسم‌ها قدرت دارند و همه می‌دانیم. مجنون و ابله یک‌چیزند و  مجنون قدرت‌مندتر. از درون هرچه پائین می‌رویم تاریک‌تر می‌شود و آن‌وقت جنون قوی‌تر. راهکار چه بود؟ هر بار بعد از پائین رفتن، خودم را می‌دادم دست بیرون. آن‌قدر در دنیا غرق می‌شدم که جنون بزند بالا. و این خوب بود. چون صدای آدم، صدای جانِ آدم، همیشه می‌داند. بعضی پتانسیل‌های مثبت و منفی وجودم را دیدم، و این‌طور نبود که اولی را واقعی بپندارم و دومی را وهم. که نقاط تاریک وجود، همیشه واقعی‌ترند. بعد صدای جانم را از زبان آدمی دیگر شنیدم. دختری که عمیقا در عمق وجودم نفوذ می‌کرد، صدای جانم را می‌شنید و با او حرف می‌زد؛ این خطرناک بود. نیچه تمام عمرش صرف قدرت شد. قدرتی که دنیا را می‌گرداند و ولع انسان در قدرت. نیچه از هم پاشید؛ که نمی‌دانست دنیا یک گرداننده‌ی دیگر هم دارد؛ عشق. همان‌قدر متناقض که ذات قدرت. همان‌قدر خطرناک و دل‌نشین که وجود قدرت. دختری که با اعماق جان، حرف می‌زد و من؟ این‌بار هیچ نداشتم. راه‌ها یکی شدند و مسیر طویل. طول کشید. آن‌قدر طول کشید تا بفهمم یک‌جایی از درون آدم، باید کنترل شود؛ به همان نسبت که آدم را کنترل می‌کند. تعادل، جستجوی من در آن سال‌ها بود. فردیت همین بود که رفت؟ به نظر نمی‌رسد. اگر قرار به نمره‌ دادن به زندگی‌ام باشد؛ هیچ‌وقت ندانستم واقعا چه بوده‌ام و چه کرده‌ام. اما راضی‌ام. حالا، و فقط همین حالا، می‌دانم فردیّت زمانی آغاز می‌شود که آدم عمیقا احساس می‌کند دنیا مرموزتر از آن است که گفته‌اند. آن‌وقت صدا دوباره بلند می‌شود؛ که باز صدا بلند شده‌است.

شخصیتِ شماره دو

یونگ در خاطرات‌ش می‌نویسد زنی را می‌بیند هفتاد ساله. هیچ‌کس از کارمندان تیمارستان، ورود او را به خاطر ندارد. آخرین کارمندی که ورودش را دیده، بیست سال قبل مرده‌است. برای پنجاه سال، یک آدم را می‌اندازند تیمارستان؛ دیوانگی منظره‌ی ویرانیِ آدم‌هاست. ترک خود، به قصد فراموشی در تاریکی‌ها؛ آخرین تلاش‌های یک ذهن نیمه آگاه، برای فراموشی… زن اغلب، حرکات عجیبی دارد. دست‌هایش را تکان می‌دهد، با پاهایش انگار چیزی را نگه می‌دارد؛ و سخن نمی‌گوید. چه کسی انتهای راهرو را دیده؟ آن‌جا که نور، راه گم می‌کند و تاریکی، به خود می‌لرزد. بیماریِ زن، خودسریِ عضلات تشخیص داده می‌شود. انگار که زن کنترلی بر روی بدن‌ش ندارد. پنجاه سال، در جسم‌ش گم شده. یونگ چشم در چشم تاریکی‌ها، مدت‌ها او را زیر نظر می‌گیرد. دیوانگی، صحنه‌ی قهرمانیِ آدم‌هاست. انگار کوهنوردی که قبل از فتحِ قله، سقوط را تجربه می‌کند. روزی از پرستار دلیل حرکات زن را می‌پرسد؛ پرستار فکر می‌کند زن، کفاش بوده است. کسی گوش نمی‌دهد؛ کسی نگاه نمی‌کند. و زن می‌میرد. در مراسم خاکسپاری، یونگ، از برادرِ زن علت دیوانگیِ خواهر را می‌پرسد؛ و مرد از زمان‌های قبل می‌گوید. از پنجاه سال پیش، زمانی که زن عاشقانه کفاشی را دوست می‌داشته. یونگ اولین روانشناسی بود که به دنیا فهماند، حرکات بیمارانِ روانی، آن‌طور که می‌فهمیم، بی‌معنا نیست. دیوانگی منظره‌ی چشم در چشم شدن آدم‌هاست با تمامیِ حقیقت؛ و زن با معشوق، یکی می‌شود. بیماری‌اش اشتباه تشخیص داده می‌شود و او مردی‌ست که پنجاه سال، برای زنی که روزی دوست‌ش می‌داشته، کفش می‌دوخته. و یونگ؟ چند سال بعد دیوانه می‌شود؛ تلاشی روان. مثل نیچه، مثل چاپلین، مثل کافکا. و چه کسی می‌داند که ما، سال‌هاست در کالبد کدام آدم زنده‌ایم. و کدام یکی از این آدم‌ها، سال‌هاست در جسم ما، کفش می‌دوزد و به اشتباه، سالم تشخیص داده می‌شویم؟ دیوانگی منظره‌ی جاودانگی آدم‌هاست؛ در سکوت‌ها.

  • در قدیم، کفاشان، کفش را بین زانوان‌شان نگه می‌داشتند و با دست، آن‌را می‌دوختند.

 

Carl Gustav Jung