The Wrath of the Lamb

Hannibal Series / S03 – E13

Rate: 8/10

 

.Hannibal Lecter: This is all I ever wanted for you, Will. For both of us

.Will Graham: It’s beautiful

 

(Hannibal Teaser (Spoil

O Captain! My Captain

Rate : 8/10

رابین ویلیامز: «دم را غنیمت شمار، غنچه‌‌های گل‌سرخ را کنون که می‌توانی برچین. چرا شاعر از این عبارت استفاده کرده؟»

دانش‌آموز: «شاید خیلی عجله داشته.»

ویلیامز: «نه نه نه، به این دلیل که ما خوراک کرم‌ها هستیم بچه‌ها. چون چه باور داشته‌باشیم، چه نداشته‌باشیم، تک تک ما در این اتاق، روزی از نفس کشیدن باز می‌ایستیم، جسم‌مون سرد خواهد شد و خواهیم مرد.»

روزی که پیتر ویر مُرد، گفتند، قلب سینما شکست. پیتر ویر چیزهایی را نشان‌مان داد که ندیده‌بودیم، که نمی‌توانستیم ببینیم؛ که نمی‌خواستیم ببینیم. با «نمایش‌ ترومن»‌اش خدا را به تصویر کشید. همراه با جیم‌کری گریختیم. همراه با او آزاد شدیم. و در پایانی‌ترین سکانس بشریت، با خدا حرف زدیم. اما ماجرا بر می‌گردد به ده سال، پیش از نمایش ترومن. جایی که ویر می‌زند به روح و روان آدم‌ها. به تفاوت چیزهایی که می‌خواهیم و چیزهایی که هستیم. پیتر ویر مچ‌ش را باز می‌کند. «انجمن شاعران مرده» شاهکار است. پیتر ویر برای‌مان شعر می‌گوید. شعری از جنس خودمان. دیالوگی سراسر فیلم تکرار می‌شود. عبارتی لاتین، که فیلم از آن مشتق شده است. «کارپه دیم: دم را غنیمت شمار.» فیلم سکانس‌هایی پیاپی است از حرف‌هایی که شکل نهایی آنها عقده‌است. نمی‌شود گفت‌شان؛ یا این‌که اگر بگوییم دیگر راهی نیست که خودمان را قانع‌ کنیم که حق با ما بوده‌است. از آن‌طرف هم می‌شوند عقده.

رابین ویلیامز: «ما شعر نمی‌خونیم، یا شعر نمی‌گیم، چون شعر زیباست. ما شعر می‌خونیم یا شعر می‌گیم چون ما عضوی از نوع بشر هستیم؛ و نوع بشر سرشار از شور و اشتیاقه. پزشکی، حقوق، تجارت یا مهندسی، همه‌ی این‌ها برای بقای زندگی لازمند. اما شعر؛ زیبایی، افسانه، عشق، این‌ها چیزهایی هستن که ما به‌خاطرشون زنده می‌مونیم.»

ویر شعر می‌گوید. سکانس به سکانس. برای هرکس متفاوت است. برای بعضی‌ها مرثیه‌ می‌شود. مرثیه‌ای بر تمام رویاهای برباد رفته. مرثیه‌ای بر تمام ترس‌های فلج کننده. برای بعضی‌ها حدیث زندگی‌ می‌شود. کارپه دیم می‌گویند و دختری را در مهمانی می‌بوسند. کارپه دیم می‌گویند و بازیگر می‌شوند. کارپه دیم می‌گویند و به رئیس عوضی‌شان می‌گویند از او متنفرند. گاهی هم کارپه دیم می‌گویند و فقط، زندگی می‌کنند، به وسعت تمام آدم‌هایی که زندگی کرده‌اند. و در نهایت، در سکانس پایانی، می‌شود به احترامش ایستاد؛ و کلاه از سر برداشت.

+ زبان به یک دلیل اختراع شد بچه ها!

– برای برقرار کردن ارتباط؟

+ نه، برای اظهار عشق به زن‌ها …

Download

کشیدند در کوی دلدادگان / میان دل و کام دیوارها

بعضی چیزها را نمی‌شود نوشت، فقط هستند، آدم در مورد همه‌چیز می‌نویسد، در موردِ غم‌هایش، در مورد احساساتش، در مورد آدمی که آمده و رفته؛ اما عشق. عشق را نمی‌توان نوشت، عشق را نمی‌توان گفت. فقط هست. آدم با نشانه‌ها زنده است، یک روز عشق می‌آید و با او در کوچه‌ها راه می‌روی و فردا می‌شوی مشیری و آن‌وقت تمام کوچه‌های دنیا می‌شوند از آن نشانه‌ها. بعد تا پایان عمرت با این نشانه‌ها زندگی می‌کنی. فکر می‌کنم عشق باید همین باشد، یک روز صبح می‌آید و آدم را شاعر می‌کند، آدم را نقاش می‌کند، بعد آدم با نشانه‌هایش یک عمر عاشق می‌شود.

Rate : 9.5/10

تومک: من دوست دارم.
ماگدا: می‌خوای منو ببوسی؟
تومک: نه.
ماگدا: می‌خوای با من بخوابی؟
تومک: نه.
ماگدا: می‌خوای با من سفر کنی؟
تومک: نه.
ماگدا: پس از من چی می‌خوای؟
تومک: هیچی!

“فیلمِ کوتاهی درباره عشق” نامِ فیلمی بلند است درباره عشق. زمانی که کیشلوفسکی، بازهم در قاب سینما، جادو می‌کند؛ آدم همیشه فکر می‌کند که چطور ممکن است کسی بتواند این‌قدر شفاف عشق را روی قاب بیاورد؟

کشیلوفسکی، خط حائلی می‌کشد میان عشق و هوس، میان بودن و خواستن؛

این بار به جای روایت یک رابطه عاشقانه، کیشلوفسکی ماهیت عشق را نشان می‌دهد. بعد مقایسه کنید با عشق موجود در سینمای هالیوود؛

و سکانس آخر، آدم می‌خواهد در آن قاب‌ سینما، محو شود.

لینکِ مستقیم دانلود فیلم

لینک دانلود زیرنویس فارسی

گوارایتان باد تماشای زیبایی‌هایی که کیشلوفسکی خلق کرده.

دانلود موسیقی متن فیلم

So, Then What

زندگی شگفت انگیز است

 (Its A Wonderful Life (1946
Rate: 10/10

پیروِ این پست، دومین فیلم از این لیستِ زیبا قطعن این فیلمِ شگفت انگیز است.

فیلمی که هر انسان حداقل باید یک‌بار در طولِ زندگی‌ش ببیند.

چه چیز سحرآمیزی در «زندگی شگفت انگیز است»ـه فرانک کاپرا وجود دارد، که چند سال پیش در یک نظرخواهی به عنوانِ «امید بخش ترین فیلم تاریخِ سینما» انتخاب شد؟ رمز و راز این فیلم کلاسیک سیاه و سفید که ماجرای آن در یک شب کریسمس می گذرد چیست که حتا نقاشان صحنه‌های آن را روی بوم نقاشی، با رنگ نقاشی کرده‌اند؟ و چرا این شاهکار پرخاطره‌ی تاریخِ سینما برای بسیاری سینما دوستان هنوز ناشناخته باقی مانده؟

زندگی شگفت انگیزی است داستان پیچیده‌ای ندارد. ساختار پیچیده‌ای هم ندارد. یک فیلم کلاسیکِ سرراست است.

زندگی شگفت انگیز است با تصاویری از عرشِ اعلاء آغاز می شود و ستارگان آسمان را نشان می‌دهد که در می‌یابند مردی در آستانه‌ی خودکشی است، بنابراین تصمیم می گیرند فرشته‌ی نجاتی را برای منصرف کردن او از خودکشی به زمین بفرستند. فیلم‌های فرانک کاپرا نمونه‌های خوبی از سینمای اخلاق‌گرا بوده‌اند و البته کسی در وسعت و ژرفای پرداخت هنرمندانه‌ی آن‌ها کمترین تردیدی به خود راه نمی‌دهد. کاپرا در «زندگی شگفت انگیز است» مضمونِ «تقدیر» و «حکمت» را استادانه و در قالب یک روایت دلنشین به کار گرفت و هر انسانی را بعد از پایانِ فیلم در خود غرق می‌کند.

نوستالژیک بی‌رحم

معرفی فیلم: مردی که لیبرتی والانس را کشت.

مردی که لیبرتی والانس را کشت

(The Man Who Shot Liberty Valance (1962
Rate: 10/10

اگر بخواهم یک لیست، از ده فیلمِ برتری که دیده‌ام بدهم و ترتیب مهم باشد، «مردی که لیبرتی والانس را کشت» با اقتدار در جایگاهِ اول قرار دارد.
با احتساب این سری، من این فیلم را بالغ بر هشت بار دیده‌م، و در واقع یک سری از فیلم‌ها هستند، که من هر سال، طبق یک برنامه زمانی مشخص سه تا چهار بار باید ببینم‌شان؛ این یکی از آن‌هاست.


خلاصه فیلم: داستان فیلم درباره زندگی مردی است که کشتن لیبرتی والانس، یاغی معروف غرب وحشی، را به او نسبت دادند.
به نظرم یکی از شاهکارهای جان فورد بزرگ، همین فیلمش است. اصولن آن دسته از فیلم های فورد، شاهکار از کار در می‌آیند که به نوعی حدیث نفس خودش هستند. فیلم‌هایی که حسی از غم گذشته و نوستالژی به سبک فورد را تداعی می‌کنند. دقیقاً همان خاصیت یگانه‌ای که در جاودانه‌هایی چون چه سرسبز بود دره من، مرد آرام، جویندگان و یا حتی خوشه‌های خشم و دختری با روبان زرد وجود دارد.

هرچه رنگ و بوی کهنگی و گذر زمان در فیلم‌های فورد بیشتر به چشم بیاید، کلیت فیلم هم به همان نسبت بیشتر جلوه خواهد کرد.

انگار در آن صورت است که فورد می تواند چیزی از روح و تجربیات و اندیشه‌های شخصی‌اش را به فیلم تزریق کند. و نوابغ در چنین مواقعی دریافته می‌شوند؛ وقتی که تکه‌ای از وجودشان را به مخلوق‌شان داده و نشان می‌دهند که بیش از آن‌چه گمان می‌کردیم با دیگران تفاوت دارند.

در مردی که لیبرتی… نیز اوضاع به همین منوال است. شکوفه‌های کاکتوس، پیرمردی که در ایستگاه قطار ایستاده، زوج پیری که وارد شهر می‌شوند، متوفی مرموز، دلیجان کهنه خاک گرفته، همه این‌ها به نوعی آینه دورانی سپری شده هستند که فورد با سفر به گذشته‌شان، غبار از آن‌ها بر می‌گیرد تا در پایان فیلم و با نگاهی به سیر وقایع سپری شده، ارزش و اعتبارشان را به آن‌ها برگرداند.
جان فورد کاملا آگاهانه از ابتدا تماشاگر را با این جزئیات آشنا می‌کند و سپس به جان بخشی به آن‌ها پرداخته و ارزش آن‌ها را عیان می سازد. معلوم است که لذتی که فورد از رمزگشایی گذشته و بازگشت به اصل در فیلمش می‌برد آن‌قدر هست که دقیقا همچون نسیم ملایمی روح بیننده را سرشار و با خود شریک می‌سازد.

البته شاید این طعم لذت بیشتر به مذاق امثال ما گذشته پرستان خوش بیاید؛ آن‌گاه که چشم‌مان به سیاه و سفید و وسترن و جیمز استوارت و جان وین و آن گل کاکتوس‌ش می‌افتد و نمی‌توانیم در برابر آن‌همه خار کاکتوس که سمبلِ عشقِ ازدست رفته وین است، تاب بیاوریم و حسرت گذشته فنا شده و آن عشق بی‌فرجام را نخوریم و بغضمان نگیرد. نمی دانم… شاید هم بیش از آن‌چه که باید در برابر نوستالژی بی‌دفاعیم.