Et je m’envole, vole, vole, vole, vole

تصور این‌که دنیا چه شکلی است، شکلی دارد اصلن یا به رویایی دیده‌ایم آن را؟ منظورم باطن دنیاست. وگرنه خنزر پنزر های این‌جا را همه‌مان دیده‌ایم. یک‌جوری است درست نشدنی. دُم‌ش را می‌گیری، سُم‌اش در می‌رود. گوش‌‌هایش را می‌گیری، چیزی ول می‌دهد. آخرش هم تصویر مبهمی می‌ماند که گورخر بود که در گوزن می‌چمید یا چی؟ که این روزها آن‌قدر گپ‌های زندگی‌ام زیاد شده‌است که انگشتان هیچ پترسی ثمر نمی‌گیرد؛ و من به زوال می‌رسم. رسیده بودم اگر آدم‌ها نبودند. که دنیا انگار نشاطِ عیش کرده‌است، که گاه می‌نماید و گه می‌رباید. آن‌وقت آدم‌ها هلاکت می‌کنند، بعد همان‌ها نجاتت می‌دهند. مثل همه‌چیز البته. قابل تعمیم است. برای من امّا، دختری را می‌شناختم که در مارپیچِ آدم‌ها، روشنایی می‌دید؛ با پرندگان آواز می‌خواند، و با گل‌های نرگس حرف می‌زد. و آدم همیشه در حیرت است. که به شبی نازل شده‌است با باران یا به صبحی وزیده‌است با باد؟ حالا این‌ها همه کلمات‌اند که قطار می‌شوند و نمی‌رسند؛ من امّا مدت‌‌ها پیش رسیده‌ام. رسیده‌ام، تا حالا سقوط نکنم. باد را با کبوتران شاهد می‌گیرم، که باران می‌داند؛ و می‌نویسم، او جان من است. تا یادم برود؛ همه‌ی گپ‌ها. که به رویایی دیده‌ایم آن را.

نیستم مقبول تا مردود خاطره‌ها شوم

زندگی مسئله‌اش استنباط است. استنباط این‌که برای یخ زدن، چقدر سرما نیاز است و در چه مدتی. می‌گویند، از انسان، امیدش را که بگیری، می‌میرد. امید، آدم را سیقل می‌دهد. یک‌جور تک‌نوازی پیانوست؛ وقتی تماشاگران ایستاده دست می‌زنند. نوازنده برای آن‌ها می‌نوازد و آن‌ها برای نوازنده دست می‌زنند. دوران ما بیش از هر زمانی، شده‌است عصر مبادله. امید برای ما و ما برای امید. ولی امید سوخت می‌خواهد. که ما آدم‌ها با سوخت زنده‌ایم. خاطرات برای سوختن‌اند. برای ذهن فرقی ندارد آه این کودکی‌م است، یا عکس فلان فم‌فتال غربی روی مجله؛ همه‌اش برای سوختن است. مغز کارش همین است. البته که ما خلاصه شده‌ایم. خلاصه در خاطرات بهشت، و آن‌جای دنج و پر نور، رحم مادر. این‌ها کوره‌ها اند. بعد این وسط بقیه‌شان می‌شوند سوخت. می‌سوزند تا کوره‌ها روشن بمانند. آن وقت امید داریم. به وصال بهشت و جای دنج و پر نور، قبرستان. هیچ شاهدی بهتر از همینگوی وجود ندارد. در جوانی، می‌رود جنگ؛ دویست ترکش می‌خورد و نتیجه‌اش می‌شود «وداع با اسلحه»؛ البته که به همین‌جا ختم نمی‌شود. اگر فکر می‌کنید آدم با دو سقوط هواپیما کارش تمام می‌شود، سخت در اشتباهید. این‌ها برای نویسنده‌ی آمریکایی نتیجه‌اش شد «زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند؟»؛ و استنباط این‌که تمام نمی‌شود هیچ‌وقت. بعد نوبت به سیاه زخم، مالاریا، ذات‌الریه، سرطان پوست، مشکلات کلیوی، نارسایی طحال، بیماری کبدی و عارضه ستون فقرات رسید. مرد وظیفه‌اش تحمل کردن‌است، همینگوی هم تحمل کرد؛ همینگوی برای امید؛ در تمام سال‌های بی‌ثمر، سال‌هایی که اسم‌ش را گذاشتند سال‌های مرگ همینگوی. مردم را که می‌شناسید، باید روی چیزها اسم بگذارند. حالا نوبت امید شده بود. امید برای او؛ ناگهان «پیرمرد و دریا» خلق می‌شود. بی‌بدیل‌ترین شاهکار ادبی معاصر. همینگوی البته قهرمان بود، قهرمان شد. بعد زمان می‌گذرد و کم کم همینگوی دچار فراموشی می‌شود. فراموشی که سخت‌تر از سرطان و ترکش خوردن و سقوط نمی‌شود، می‌شود؟ آن هم دوبار. که فراموشی موریانه است. می‌زند به جان خاطرات آدم؛ می‌خورد، می‌مکد، فرو می‌ریزاند. آدم‌ها با خاطرات زنده‌اند. خاطرات سوخت آدم‌هاست. آن‌وقت یک روز صبح، یک دولول ساچمه‌زنی باس‌اندکو می‌گذارد توی دهانش و بوم؛ فراموشی درد آخر است. از پیرمرد، یک جسد می‌ماند و یک مغز که ریخته‌است بیرون؛ مغزی که سوخت نداشت.

سال‌های بعد نه بعدتری، در بهشت، نه کنار جان فورد خواهم نشست، نه از فاکنر امضا می‌گیرم و نه با هایدگر از دازاین بودن‌مان به خدا شکایت می‌کنم. همینگوی را پیدا می‌کنم و بعد آن وقت مدام با هم حرف می‌زنیم. از همه‌چیز، از خاطرات، با خاطرات.

Download

کلاغ‌ها هرگز نمی‌میرند

دیشب در بین راه رفتم مغازه‌ی کمال‌آقا؛ هر وقت کم می‌آورم دلم می‌رود سمت کمال‌آقا. اغلب چیزی از حرف‌های هم نمی‌فهمیم. اما آخرش خوب تمام می‌شود. کمال‌آقا تنها چیزی‌یست که همیشه خوب تمام می‌شود. شیرینی فروش است. گفتم: «کمال آقا، دلم بدجور هوس این شرینی خامه‌ای‌هاتُ کرده؛ منتها دکتر گفته غلظت خون پیدا کردم…» – ما آدم‌هایی که هیچ‌وقت چاق نمی‌شویم، مشکلات خودمان را داریم. چربی‌‌ها به جای زیر پوست، می‌ریزند توی خون‌مان، بعد یک‌دفعه می‌زنند به قلب‌مان – خندید، گفت: «خونت پر ملات شده؛ ها؟» گفتم: «آره، گفته چربی نخورم به‌جاش هی آب بخورم، آب ‌می‌خورم. اما با آب که نمیشه زندگی کرد. نه؟» گفت: «آره والا. این ماهی قرمزا این‌قدر آب خوردن چی‌شدن؟ سر سیزده روز میفتن یه گوشه می‌میرن.» گفتم: «حالا چی‌کار کنیم به نظرت؟» دستش به ریش‌هایش بود. کمال‌آقا بین حرف‌هایش خیلی مکث می‌کند. همه‌اش دارد فکر می‌کند. گفت: «ولی تو داری کار خیلی مهمی می‌کنی.»

ـ شیرینی نخوردن؟

ـ آره دیگه، فکر کن اسیر دشمن شدی، دارن شکنجه‌ت می‌کنن. و اگه لو بدی اطلاعات رو، کل کشور سقوط می‌کنه. لو می‌دی؟

ـ پرته مثالت آقا کمال. معلومه که لو می‌دم. بعدش اعدامم می‌کنن. از شکنجه که بهتره. نیس؟

ـ چی بگم والا؛ نیس.

ـ دیشب می‌خواستم شیرینی بگیرم از یه مغازه‌ی دیگه. بهش گفتم آقا ناپلئونی می‌خوام. گفت نداریم. داشت. می‌دیدم ناپلئونی‌ها رو.

ـ العجب ثُم العجب.

ـ آره؛ بعد بهش گفتم آقا پس اینا چیه؟ هی می‌گفت چی چیه؟ تهش گفت ما کلا ناپلئونی تا حالا درست نکردیم این‌جا. ناپلئونی‌ها اون‌جا بود ولی.

ـ شیدا می‌دونه؟

ـ به اون چه ربطی داره؟

ـ حالا چه شیرینی می‌خواستی آخر؟

ـ از این خامه‌ای‌ها.

ـ  اسم داره خب، با دست نشون‌ش بده.

شیرینی را برایم پیچید. پولش را نگرفت امّا. نمی‌فهمم چرا مردم باید ناپلئونی‌هایشان را پنهان کنند؟ اصلا اگر می‌خواهند پنهان کنند چرا می‌گذارندش جلوی چشم آدم؟ به آدم نشان می‌دهند. آدم را هوایی می‌کنند. بعد می‌گویند نداریم؛ هیچ‌وقت نداشته‌ایم.

وقتی رسیدم، شیدا ایستاده بود دم در. کارهای این دختر هیچ معلوم نیست. یک روز عاشق است، منتظر می‌ایستد دم در. یک روز فارغ است جواب سلام آدم را هم نمی‌‌دهد. بعد یک روز ناپدید می‌شود، غیب می‌شود؛ انگار هیچ‌وقت نبوده.

ـ سهیل زنگ زده بود. کمال کیه؟

ـ سلام شیدا.

ـ چت شده تو؟ شیدا کیه؟ رفته بودی پیشش؟

ـ نه؛ شیرینی گرفتم برات.

ـ شیرینی؟ سهیل می‌گقت رنگ و روت پریده بوده. هیچی هم نمی‌گفتی.

نـشسته بودم توی قایق. سرم را نزدیک آب کردم؛ باد می‌آمد اما آب تکان نمی‌خورد. کمال‌آقا آن‌جا بود. ماهی قرمز شده بود. فکر کردم چرا کلاغ نشده؟ زل زده بود به چشم‌هایم. در پستوهای ذهنم مدام تکرار می‌شد. ناپلئونی… ناپلئونی… ناپلئونی… کیش و مات.

UpsideDown

موهایش سفید شده‌اند. همه‌شان نه؛ اما بعضی‌هاشان سفید شده‌اند. می‌گوید درس پیرش کرده‌است. مجید سنّی ندارد؛ اما از قدیم‌ها می‌گوید، آن وقت‌هایی که موهایش یک‌دست سیاه بود. از قدیم‌هایمان. از اولین قرارش با پرنسس رویاهایش می‌گوید و ماشین‌ی که قبل از قرار، گِل بارانش کرده. من از سفر مشهد می‌گویم و افتادنم در یکی از چاله‌های خیابان. از سر به بیابان گذاشتن‌ش می‌گوید و من از التماس‌هایم به سگ‌ نگهبانِ باغ و «بیا این‌بار از من بگذر؛ هر کدام برویم خانه‌ی خودمان.» از رفیق‌هایمان و نارفیق‌هایمان. از عاشق شدن‌مان و بعد فارغ شدن‌مان. از بادآورده‌ها و برباد رفته‌هایمان؛ از صعودها و سقوط‌هایمان. بعد خندیدیم. از اعماق جان. انگار زندگی دورمان را گرفت.

آن‌وقت از خاطرات خوب‌مان گفتیم. از ماه‌رمضان؛ از افطارهایی که تا سحر کش می‌آمد. آن‌قدر خیابان‌ها را متر می‌کردیم؛ و آن‌قدر در کوچه‌باغی‌های شهر فوتبال می‌کردیم که یادمان می‌رفت این شب، سحر شده‌است و آفتاب زده‌است بیرون. از کوه‌ها و جنگل‌ها؛ از کافه‌ها، از آرزوها و عهدهای نوجوانی. این‌که او می‌خواست گل‌فروش شود و من شاگرد یک کتاب‌فروش. مجید آه می‌کشد. غم وجودم را می‌گیرد؛ آدم‌های وارونه‌ای شده‌ایم.

افتادگان

بالاتر از سنگ‌فرش‌های خیابان، عطر موسیقی سنتی در هوا پیچیده است. زیر نور ماه، پسری گیتار می‌زند و عده‌ای به دور او جمع‌اند. توریست‌ها هم هستند. نگاهشان به دختران آن سمت است. همان‌ها که نقاشی می‌کشند. آدم‌هایی که این‌جا هستند، به خودشان می‌گویند هنرمند؛ موهایشان بلند است و یک‌جور سیگار می‌کشند. دخترها پا به پای پسرها علف می‌کشند. و من راه می‌روم. در چشم‌هایشان نگاه می‌کنم و هیچ چیز آن‌جا نیست. راننده‌ها سرعتشان را کم می‌کنند و به این سمت نگاه می‌کنند. همه‌شان یک‌جورند. همه‌شان دوست دارند هنرمند باشند؛ چون ما را به این دنیا پرتاب کرده‌اند. می‌گویند هبوط کرده‌ایم؛ از بهشت. می‌پرسیم هبوط یعنی چه؟ و می‌گویند یعنی سقوط؛ سقوط با درد. ما را به این دنیا پرتاب کرده‌اند. پرتاب با درد. اما دردهایمان یک‌جور نشد. آدم‌ها سقوط کردند و هرکدام درد خودشان را می‌کشند. یکی در این سقوط پای‌ش شکست. حالا در تمام مسیر زندگی، پایش می لرزد. یکی دلش شکست و حالا در هر دلدادگی، دلش می‌لرزد؛ دلش می‌ریزد. ما شکستگی خودمان را پیدا کردیم؛ با درد. اما درمان‌هایمان یکی شد. به مسکن‌ها پناه بردیم. به سیگار و هنر و عشق و افیون و هرچه که درد را از یادمان می‌برد. این شکستگی‌ها اما بودند، و مسکن‌های بیشتری نیاز می‌شد. داروی اشتباه بیمار را از پا در می‌آورد؛ و یک‌جا می‌پاشیم، ویران می‌شویم. یک‌جایی می‌افتیم؛ قلب‌مان دیگر نمی‌زند و می‌رویم زیر خروارها خاک. این وسط اما بعضی‌ها فرق دارند. بعضی‌ها سقوط‌شان سخت‌تر بوده. این‌ها از همان اول نیمه‌جان‌اند. نایی برای‌شان نمانده‌. این‌ها عاشق می‌شوند. این‌ها اغلب عاشق می‌شوند. و عشق، درد آخر است. عشق را نیمه‌جان‌ها آفریدند. آن‌هایی که توان به دوش کشیدن بار زندگی را نداشتند. عشق خودکشی دسته‌جمعی نیمه‌جان‌ها بود. عشق، با درد. دختری جلو می‌آید و به من سیگاری تعارف می‌کند؛ دوست دارد هنرمند باشد. مدادی از کیف‌ام در می‌آورم و به او می‌دهم. دور می‌شوم؛ صدایش می‌آید: «پسره‌ی عوضی!»

ارتش سایه‌ها

خیلی غم‌انگیز است وقتی کلمات هم ترک‌ت می‌کنند. هیچ‌چیز بیشتر از یک سامورایی به یک نویسنده شبیه نیست. سلاح‌ت که افتاد، باید بدهی؛ جان را…

Can U Can a Can

«آنا مانا تینا، سفر کاتینا؛

آنا مانا هُد، شما هستید گُرگ.»

همه‌ی ما این شعر را در دوران کودکی شنیده‌ایم. به راستی چه سرّی در این شعر نهفته است که در عین بی‌معنی بودن تا این حد دوام داشته است. و اگر معنی دارد، آن چیست که با هیچ معیاری به دست نمی‌آید و این یگانه خاصیّت زبان چیست که معنادارها را به فراموشی می‌سپارد و بی‌معنی‌ها را پاسداری می‌کند؟ عمران صالحی سال‌ها پیش، این دست اشعار را شناخته بود، و شعری در این وادی سرود که:

«تنها با دریچه وقتی می‌افتی از طول،
صدایت هم از طول،
می‌آید.»

فرانسوی‌‌ها هم شعری از این دست دارند. که برای آشنایی با آوای وحشت‌ناک‌ش، اول اصل آن را در زیر می‌آورم.

Si six cents
couteaux-scies
scient
en six, six cent six saucisses
la cuisine est sale

ترجمه‌ تحت‌الفظی‌اش هم می‌شود:

شش‌صد چاقو،

ارّه ارّه می‌کنند،

شش‌بار با دستگاه برش،

شش‌صد سوسیس را؛

و آشپزخانه کثیف است.

یکی از آسیب‌های ترجمه شعر این است که یا می‌شود مفهوم را رساند، یا ریتم موزیکالش را. و در نهایت مترجم مجبور است یکی از آن‌ها را فدا کند. اما با اندکی تغییر می‌شود:

چاقو یک، چاقو دو، چاقو سه… چاقو شیش،

چاقو صدتا به صدتا.

چاقو ارّه به ارّه،

چاقو سوسیس بُرّنده،

چاقو چرا نمی‌خنده؟

پیف ف ف ف ف؛

کاما و نقش آن در فردیّت (۱)

وارد شدن به یک گزاره و به طور مشخص‌تر، چگونگی وارد شدن در یک گزاره، نحوه‌ی رویارویی با آن گزاره را شکل می‌دهد. و نحوه‌ی رویارویی با یک گزاره، نتیجه‌اش را. به طور مثال در مصاحبت با شخصی، اگر یک رابطه را با «سلام، حالتان چطور است؟» آغاز کنید. در ادامه به واسطه‌ی جبری که از نحوه‌ی شروع کردنتان ایجاد شده‌است، باید جملات را با ضمیر «شما» ادامه دهید. و اگر هیچ اتفاق غیرمنتظره‌ای نیفتد. سرانجام این رابطه، هیچ‌گاه از ضمیر «شما» فراتر نخواهد‌رفت. این درحالی است که اگر همین رابطه را با جمله‌ی «سلام، پدرسوخته چه مرگت شده است؟» آغاز کرده‌بودید. یا رابطه از همان ابتدا نابود می‌شد. یا در صورت ادامه، در نهایی‌ترین حدّ ممکن، به خصوصی‌ترین اتاق‌های شخص روبرویتان وارد می‌شدید. چیزی که مدت‌هاست نگارش این نوشته را با تاخیر مواجه کرده است، همین نحوه‌ی وارد شدن است. این‌که برای رسیدن به سالن‌ اصلی تالار، باید وارد کدام یک از درهای زندگی‌ام بشوم، من را معلق نگه داشته‌بود. اما حالا و فقط در همین حالا، یکی از آن‌ها را انتخاب کرده‌ام؛ وقتی دو روزه بودم، در بیمارستان نفس‌م بند آمد و مُردم. دلیل‌ش را هم نمی‌دانم. دفعه‌ی دوم دوازده سالم بود که در آب غرق شدم. ‌این یکی را هم حواس درست و حسابی نداشتم. اما می‌گویند تا سه نشود، بازی نشود. و کسی از سومین‌بار جان سالم به‌در نمی‌بَرد. این را از سیزده سالگی فهمیده‌ام. در سراسر زمانی که بر روی محیط دایره‌ی زندگی‌ام می‌دویدم، فقط در یک کار متخصص بوده‌ام. گندزدن به موقعیت‌های خوب زندگی‌ام. و این تخصص، زیرشاخه‌ای هم دارد به نام واکاوی خودم. در حساس‌ترین و آسیب‌پذیرترین برهه‌ی زندگی‌ام، آن‌قدر افکارم را به زیر تیغ جراحی برده‌ام و ان‌قدر احساسات و امیالم را واکاوی کرده‌ام که حالا رسیده‌ام این‌جا. در بلندای جهانی فاقد معنا. از چیزهایی لذت می‌برم که دوست‌شان ندارم. چیزهایی را می‌خَرم که بهشان نیازی ندارم؛ و حرف‌هایی می‌زنم که اعتقادی به آن‌ها ندارم. و همه‌ی این‌ها نتیجه‌ی به زیر سوال کشیدن خودم بوده‌است در طی تمام زندگی‌ام. شک چیزی‌یست که در اتاقی تاریک، بی‌آنکه چهره‌اش را دیده باشم، با آن آمیزش داشته‌ام. و فرزندمان بی‌معنایی شده‌است؛ بی‌معنایی محض. در آینه نگاه می‌کنم و چشم‌هایم خالی‌یست. سیاه‌چاله‌ای عمیق شده است، که هیچ انتهایی در آن نمی‌بینم. شش روز به سفر رفتم و سوغات‌ش یک پارچه‌ی سفید است. پارچه‌ای که نشان از آتش بسی یک جانبه دارد. سر میز مذاکره، رو در روی شک، چشم در چشم، سربازانم را تسلیم کرده‌ام. تسلیم محض؛ اما با یک امید. منتظر نشسته برای ساخت یک اسب تروا، برای ضدحمله‌ای گسترده. یک‌بار برای ابدیت. همه‌ی افکارم را دور ریخته‌ام و همه‌ی اعتقاداتم را تسلیم کرده‌ام. تمام اعتقادات مذهبی، اخلاقی، فلسفی و اجتماعی. شک را با اختیار، به همه‌شان راه داده‌ام. و همه‌شان فرو ریخته‌اند. جز خدا. جز نیرویی که احاطه‌ام کرده‌است. خدا – نه در مفهوم مذهبی‌اش – تنها چیزی است که ویران نشده‌است، آن هم به واسطه‌ی شهودی‌یست که در زندگی‌ام تجربه‌اش کرده‌ام. لبه‌ی پرتگاهی ایستاده‌ام بدون طناب، بدون چراغ و بدون همراهی که دستم را گرفته باشد. بی‌باور و بی‌وزن. حالا می‌خواهم از همان ابتدا، تا قبل از این‌که سه بشود؛ از نو نظام‌فکری‌ام را بسازم. نظامی بدون شک. نظامی بدون دره، بدون کوه. برای کاهش ریسک سقوط، در زندگی ظاهری، باورها را به یک‌باره کنار نمی‌گذارم. در افکار، دورشان ریخته‌ام اما در رفتار این کار تلفات می‌دهد. روال این است که از ابتدا باورها را به وادی اثبات می‌کشانم و آن‌وقت باورهایی که اثبات نشوند، از زندگی‌ ظاهری نیز حذف می‌شوند.

کاما و نقش آن در فردیّت، سری نوشته‌هایی است شانه به شانه از تلاش‌های ناامیدانه‌ی من برای معنا دادن به زندگی.