این‌جا برای از تو نوشتن هوا کم است

سلام، دور ترین جانم. حالت خوب است؟ راستش قصد مزاحمت نداشم. داشتم قدیمی‌ها را نگاه می‌کردم، نوستالژی‌هایم را، همان ها که یک روز نشانت دادم، از آن عروسک کوچک عجیب و غریب تا پوکه‌ی تیر که از میدان تیر آورده بودم، تا آن کارنامه‌ی اول دبستان. یادت هست ماه جان؟ این آخری را خیلی دوست می داشتی.

سرت را درد نیاورم، در آن بین چیز دیگری هم بود. نامه‌ی تو بود. نامه‌ای که تو نوشته بودی. میدانی، همه چیز برمی‌گشت به خط آخرِ نامه‌ت، ماه جان این چه بود که نوشته بودی؟ تو که می‌دانستی تحمل این همه را ندارم، دور ترینم این چه بیتی بود آخر؟ «شراب تلخ بیاور که وقتِ شیدایی‌ست / که آنچه در سر من نیست، بیم رسوایی‌ست.»، می‌دانی، آدمیزاد است، مگر چقدر تحمل دارد، نامه‌ی تو را بخواند، نامه‌ای که با دستان تو نوشته شده است را بخواند، «کویر» معتمدی را هم گوش دهد، شب هم باشد، این‌ها آدم را می کُشد؛  آدم را ذبح می‌کند، مهربانم، برعکس تو، خاطراتت بی رحم‌ند، خاطراتت سنگین شده‌اند.

چشم‌هایت، این خاطرات آدم را از پا در می‌آورد. آدم را زنده زنده می‌سوزاند، اولین روزی که دیدمت را یادت هست؟ من تک تک آن لحظات را یادم هست. نشسته بودی روبرویم، دیوان شمس می‌خواندی. می‌دانی ماه جان، بعد از آن روز، دیوان شمس برایم مرموز شده بود. راستش اصلاً برای همین فکر می‌کردم عاشقت شده‌ام. زندگی‌م مرموز شده بود، پس لابد عاشق بودم. یادت هست اولین بار را که کازابلانکا دیدیم؟ نگاه های تلخ برگمن و بوگارت را یادت هست؟ آن پایان تلخ را؟

می‌دانی ماه جان، گذشته‌ها که برایت نامه می‌نوشتم، می‌ترسیدم آن‌ها را بخوانی، می‌ترسیدم و هر بار تو آن‌ها را می‌خواندی. حالا هر بار بعد از نوشتن، می‌ترسم، می‌ترسم آن‌ها را نخوانی، و تو هر بار نیستی که بخوانی.

سرت را درد آوردم دورترینم. خلاصه، زندگی‌م ساده و بی رمز و راز شده است، خبری نیست، سلیقه‌ی سینما‌یم هم عوض شده است، از پایان‌های باز، بدم می آید. اما تو خودت را ناراحت نکنی ماه جان، خاصیت زمان است. این عقربه‌های لعنتی.

23 بهمنِ 95.

پ.ن: بشنوید.

چمن در باد

یک جفت چشم، همه‌چیز آن‌جاست. یک جفت اقیانوس بی انتها، همه‌چیز آن‌جاست، یک جفت سیاه چاله، همه‌چیز آن‌جاست، یک جفت آدم و همه‌چیز آن‌جاست. وقت آن است که کنار بزنیم و کمی فکر کنیم، جنون پنهان‌مان را، فقط بالفعل کنیم، فقط بروزش دهیم، می‌توان گفت: «دوستت دارم» و راحت شد. می توان هم گفت، «گور پدرت» و راحت شد. جنون آنی زمان نمی‌شناسد، فقط بالفعل می‌شود. همین که بیماری مازوخیسم روحی خودمان را هم راضی کنیم، کفایت میکند. چرا که اشتراک این دو مجموعه تهیِ تهیِ تهی است.

 

پ.ن: ارضای انسان‌ها راه‌های زیادی دارد، یادم رفت آن روز به آقای «چ» بگویم، اگر در یک قطعه موسیقی به جایی برسی که مو بر تنت راست گردد، آن وقت شاید از ریشه بعد عاطفی هم بیشتر ارضا شده‌ای.
موسیقی فوق العاده زیبا «کی مای» ساخته «انیو موریکونه» از سرشناس‌ترین موسیقی دان‌های دنیای سینما؛ این موسیقی را بنشونید، و لذت ببرید. لینک

جنون

کلاغ‌ها به بهشت نمی‌روند

می‌دانی، تو آخرین خط آنتن گوشی‌م هستی. اگر آنتن ندهی، اگر ارتباط مرا با بیرون برقرار نکنی، مرگ در زیر این آوارها حتمی‌ـیست.

کافکا می‌گوید، «کلاغ‌ها اصرار دارند که فقط یک کلاغ برای نابودی بهشت، کافی‌یست. بی تردید راست است، اما چیزی بر ضد بهشت نمی‌گویند، زیرا بهشت، فقط شیوه‌ی دیگری برای ابراز این است که کلاغ‌ها محال‌اند. مثل راهی در پاییز که به محض تمیز شدن، دوباره از برگ‌های ریخته، پر می‌شود.»

کلاغ‌ها

 

نوستالژیک بی‌رحم

مردی که لیبرتی والانس را کشت

(The Man Who Shot Liberty Valance (1962
Rate: 10/10

اگر بخواهم یک لیست، از ده فیلمِ برتری که دیده‌ام بدهم و ترتیب مهم باشد، «مردی که لیبرتی والانس را کشت» با اقتدار در جایگاهِ اول قرار دارد.
با احتساب این سری، من این فیلم را بالغ بر هشت بار دیده‌م، و در واقع یک سری از فیلم‌ها هستند، که من هر سال، طبق یک برنامه زمانی مشخص سه تا چهار بار باید ببینم‌شان؛ این یکی از آن‌هاست.


خلاصه فیلم: داستان فیلم درباره زندگی مردی است که کشتن لیبرتی والانس، یاغی معروف غرب وحشی، را به او نسبت دادند.
به نظرم یکی از شاهکارهای جان فورد بزرگ، همین فیلمش است. اصولن آن دسته از فیلم های فورد، شاهکار از کار در می‌آیند که به نوعی حدیث نفس خودش هستند. فیلم‌هایی که حسی از غم گذشته و نوستالژی به سبک فورد را تداعی می‌کنند. دقیقاً همان خاصیت یگانه‌ای که در جاودانه‌هایی چون چه سرسبز بود دره من، مرد آرام، جویندگان و یا حتی خوشه‌های خشم و دختری با روبان زرد وجود دارد.

هرچه رنگ و بوی کهنگی و گذر زمان در فیلم‌های فورد بیشتر به چشم بیاید، کلیت فیلم هم به همان نسبت بیشتر جلوه خواهد کرد.

انگار در آن صورت است که فورد می تواند چیزی از روح و تجربیات و اندیشه‌های شخصی‌اش را به فیلم تزریق کند. و نوابغ در چنین مواقعی دریافته می‌شوند؛ وقتی که تکه‌ای از وجودشان را به مخلوق‌شان داده و نشان می‌دهند که بیش از آن‌چه گمان می‌کردیم با دیگران تفاوت دارند.

در مردی که لیبرتی… نیز اوضاع به همین منوال است. شکوفه‌های کاکتوس، پیرمردی که در ایستگاه قطار ایستاده، زوج پیری که وارد شهر می‌شوند، متوفی مرموز، دلیجان کهنه خاک گرفته، همه این‌ها به نوعی آینه دورانی سپری شده هستند که فورد با سفر به گذشته‌شان، غبار از آن‌ها بر می‌گیرد تا در پایان فیلم و با نگاهی به سیر وقایع سپری شده، ارزش و اعتبارشان را به آن‌ها برگرداند.
جان فورد کاملا آگاهانه از ابتدا تماشاگر را با این جزئیات آشنا می‌کند و سپس به جان بخشی به آن‌ها پرداخته و ارزش آن‌ها را عیان می سازد. معلوم است که لذتی که فورد از رمزگشایی گذشته و بازگشت به اصل در فیلمش می‌برد آن‌قدر هست که دقیقا همچون نسیم ملایمی روح بیننده را سرشار و با خود شریک می‌سازد.

البته شاید این طعم لذت بیشتر به مذاق امثال ما گذشته پرستان خوش بیاید؛ آن‌گاه که چشم‌مان به سیاه و سفید و وسترن و جیمز استوارت و جان وین و آن گل کاکتوس‌ش می‌افتد و نمی‌توانیم در برابر آن‌همه خار کاکتوس که سمبلِ عشقِ ازدست رفته وین است، تاب بیاوریم و حسرت گذشته فنا شده و آن عشق بی‌فرجام را نخوریم و بغضمان نگیرد. نمی دانم… شاید هم بیش از آن‌چه که باید در برابر نوستالژی بی‌دفاعیم.

بند ناف لعنتی

راستش فکر می‌کنم دکترها دروغ گفته اند. نمی‌دانم شاید «پیتر ویر» با «نمایش ترومن»‌ش همین را می‌خواسته بگوید، اما به شکل دیگری. پزشک‌ها از همان بچگی به ما دروغ گفتند. لعنتی‌ها، حتی جعل هم کردند، فریب دادند، و سرمان را کلاه گذاشتندو آمدند، زل زدند به چشمان پدر و مادرمان، و گفتند، بند ناف را بریده اند. حتی این را به پدر بزرگ و مادر بزرگ‌مان هم گفتند؛ حتی به قبل‌تر هایشان، چه بی شرمانه. حالا هم هر از گاهی در این مستندهای علمی، تصاویری از بند ناف‌مان نشانمان می‌دهند، تا باور کنیم، که آن را بریده اند. بی وجدان‌ها.

ما آدم‌ها، وقتی از «رحم»، آن بهشت کوچک، آن حس خوب، جدایمان کردند، از همان زمان، از همان زایمان لعنتی، از همان دردناک‌ترین لحظه طولِ عمرِ بشر، بند ناف‌مان را به دست‌مان گرفته‌ایم، و سرگردانیم. به دنبال حس خوب می‌گردیم. به دنبال همان حس بهشت، همان آرامش، همان چند وجب جای دنج و پرنور. خلاصه، بند ناف‌مان را به دنبال‌مان راه انداخته‌ایم، گاهی می‌زنمیش به پول، فکر می‌کنیم، پول حس خوبی می‌دهد، بعد می‌بینیم، نه نشد انگار، افسرده می‌شویم، می‌زنیمش به قدرت، بازهم نشد، شِت، می‌زنیمش به جنس مخالف. بازهم نشد، ویران‌تر شدیم، له‌تر شدیم، پوچ‌تر شدیم انگار، حسِ خوب را از ما گرفتند، اما بند ناف را نه؛ پزشک‌های جنایت کار. گاهی هم می‌زنیمش به خدا، دور باطل است. با بند ناف نمی‌توان از خدا حس خوب گرفت.

خلاصه این بند ناف بی‌وجدان، این یادگار رحِم، نسلِ بشر را تباه کرده است. بعدها فهمیدم، روال طبیعت این‌گونه نبوده است، حیوانات این‌گونه نیستند، این آدمیزاد «خاص پندار» است که در خاص بودنش مانده، و یادش رفته بند نافش را بچیند، تا رها شود. تا حسِ خوب را در خودش پیدا کند؛ قضیه این بود، تا زمانی که به دنبال حسِ خوب در خارج می‌گشتم، ویران‌تر، ویران‌تر می‌شدم؛ درست مثل آن پایان عجیب داستان همینگوی، «وداع با اسلحه» و مردی که زیر باران به هتل می‌رفت.

شاید روزی برسد، که بند ناف‌هایمان را ببریم؛ این بند ناف‌های لعنتی.

راننده تاکسی لامذهب

راننده تاکسی می‌گفت: «هیچ وقت نفهمیدم چرا دارم این کار رو می‌کنم.» و خب از آن‌جایی که معمولن نمی‌توان از این جملات دارای ایهام، ابهام، مجهول و بی سر و ته، چیزی استنباط کرد، پرسیدم، «کدوم کار؟» و جواب راننده «زندگی» بود. راستش جا خوردم، انتظارِ این‌طور مسائل فلسفی را از رانندگانِ تاکسی نداشتم. شاید چون، می‌گویند، فقط کسی که شکمش سیر باشد، خوابش آرام باشد، به این چیزها فکر می‌کند؛ وگرنه چه لزومی دارد آدم به این چیزها فکر کند؟ فکر کند که چه بشود اصلن! بعد تصمیم گرفتم به گفته‌ی راننده فکر نکنم، آخر مگر انسان، ذهن و عقلش را از سر راه آورده است؟ به قول دوستی، «همان زندگی کردن کافیست، دلیلش را بعدا اگر خواستی برو از خودش بپرس.»

خلاصه آن‌که به رسم تمام تلاش‌های نافرجام زندگی‌مان، به ظاهر به اختیار، تصمیم گرفتم به این مسئله فکر کنم؛ گفتم جای دوری که نمی‌رود، شاید اصلن توانستم بالاخره از چیزی در این زندگی، ایده‌ی داستان طنزی بیرون بکشم. اصلن چه چیزی بهتر از خود زندگی.

فکر کردم، اول باید مشخص کنم این «کار» چیست تا بعد بتوانم برای انجام‌ش دلیل بیاورم.

اما یک جای این استدلال می‌لنگید، کدام استدلال؟ همین جدا بودنِ هدف زندگی از ذات زندگی. هر چقدر تلاش می‌کردم، نمی‌شد جمعش کرد؛ پس پیش‌فرض را تغییر دادم، این کار همان هدف است. اصلن جدای از هم در نظر نمی گیرم‌شان؛ لذا از تکنیک و حیله‌ی خود، در پیچاندن مسئله بسیار خرسند و خشنود بودم، و در ابرهای آن طرف پنجره سیر می‌کردم که یادم آمد، هنوز طنزی از آن استخراج نکرده‌ام.

اصلن ماهیت کار را بفهمم که چه بشود؟ یک عمر انتگرال را فهمیدم چه شد، که حالا این را بفهمم و چیز دیگری بشود. همه‌شان سر و ته یک کرباس‌اند. بعد ساعت را نگاه کردم، ساعت ده شده بود. آخر کار خودش را کرد؛ راننده‌ی لامذهب، سه ساعت از وقتم را گرفت با همین سوال بی سر و ته‌ش.

فکر کردم، چه جالب، طنزِ ماجرا همین‌جاست اصلن، حتی ندانستنِ معنای زندگی، خود بخشی از معنای زندگی شده است. درست همان‌طور که نشمردن تعداد کلماتی که در یادداشت‌هایم در وبلاگ می‌نویسم، به من کمک می‌کند که این یادداشت‌ها را به انجام برسانم. شاید اصلن این کار در غفلت ما در معنایش است که ادامه پیدا می‌کند. می‌گویید طنزِ ماجرا کجا بود؟ مگر ما مسخره توئیم؟ بالطبع من هم از این‌که عفت کلام را رعایت می‌کنید از شما تشکر خواهم کرد، و شما را ارجاع خواهم داد به یکی از بازی‌های کودکی‌تان، «تامی تامی اسکلت» و قانون قوی‌ش. همه فقط تا زمانی می‌توانند حرکت کنند که شما آن‌ها را نبینید. چقدر بازی مهیج‌ی بود، قبول دارید؟ طنز ماجرا همین جاست.

پ.ن: از دیدگاهِ نیچه در کتاب زایش تراژدی، معنای زندگی وحشتناک‌تر از آن است که ما بتوانیم با آن روبرو شویم و به همین دلیل است که برای تحمل آن به توهمات آرام‌بخش نیاز داریم.

سرگذشت عجیب یک قهرمان

الکساندر آنتونی بنیامین سیلیان دمتریوس در رینگ بوکس کتک می‌خورد؛ رقیب‌ش با قد 190 سانتی‌متری و زخم زیرِ ابرویش، از آن وحشی‌های بی پدر، مادر، می‌نمود. سرانجام الکساندر به گوشه‌ی رینگ کشیده شد؛ گارد گرفته بود، و مردی که سمت راست رینگ، ایستاده بود، مشت‌هایی که می‌خورد را می‌شمرد. صدایی در درونش گفت: «تو می‌توانی الکساندر، تو برای باخت به دنیا نیامده‌ای، الکساندر، همه را غافل گیر کن.»احساس می‌کرد نیروی تازه‌ای به ماهیچه‌هایش تزریق شده است، صدا ادامه داد: «رقیب‌ت را ببین الکساندر، کارش را بساز، همیشه همین کار را کرده‌ای، این‌بار هم می‌توانی. اصلاً برای همین به دنیا آمده‌ای الکساندر.»انرژی عظیمی سراسرِ وجودش را گرفته بود. حس می‌کرد می‌تواند پیروز باشد. باز آن صدا بود که می‌آمد: «همینه الکساندر، بزنش، این عوضی بی پدر و مادر رو بزن، تو هیچ‌وقت نباید تسلیم بشی.»

الکساندر، نفس عمیقی کشید، تمام توانش را در مشت هایش جمع کرد. صداهای اطراف محو شده بودند، فقط خودش بود و حریف‌ش. بالاخره وقتش بود، نفسش را به بیرون داد، مشتی به سمت چپ سرش خورد و افتاد. الکساندر آنتونی بنیامین سیلیان دمتریوس، دوازدهمین باخت پیاپی خود را تجربه کرده بود.

سرگذشت عجیب یک قهرمان – 19 بهمن، 95.

به گیرنده‌های خود دست نزنید؛ مشکل از فرستنده‌ست

می‌گویند «زبان» بزرگ‌ترین اختراع بشر بوده‌است. می‌گویند برای ارتباط راحت‌تر اختراع شده‌است. گاهی می‌گویند زندگی بدون زبان ممکن نیست.

بزرگ‌ترین معضل من، همین «زبان» بوده‌است؛ همین بزرگ‌ترین موهبت بشریت. کسی می‌گوید: «این را می‌خواهم»، و من هیچ‌وقت نمی‌فهمم واقعاً چه می‌خواهد. اوایل می‌خواستم الگوریتمی پیدا کنم، الگوریتمی که بتوانم صحبت‌های مردم را تحلیل کنم. بعدها فهمیدم نمی‌شود! بنابراین تصمیم گرفتم الگوریتم را تغییر دهم. الگوریتمی که صحبت‌های مردم را اشتباه نفهمم. «بنگ»، موفق بودم؛ یا حداقل فکر می‌کردم که موفق شده‌ام. مشکل حل شده بود.

روزی کسی گفت، «دوستت دارم»، همین جمله برای زیر سوال بردن برهان نظم کافی بود، همین جمله برای ناک اوت کردن تمام فلاسفه کافی بود.

وقتی کسی می‌گوید: «دوست دارم» و بعد به آن ضمیر دوم شخص مفرد را می‌چسباند، هیچ‌وقت نمی‌شود فهمید واقعاً چه می‌خواسته است. از کدام زاویه نگاه کرده است، کدام زاویه را ندیده است و دوست دارد کدام زوایه را ببیند.

در زبان متاسفانه هیچ الگوریتمی وجود ندارد.

بعدها مشکل جدی‌تر پیش آمد. بعدها فهمیدم دیگران هم همین مشکل را دارند؛ بعدها فهمیدم اگر من هم بگویم، «دوست دارم»، دیگران نخواهند فهمید واقعاً چه عنصری را، و به چه شکلی دوست دارم.

زمان، جلوتر رفت و فهمیدم مردم چیزی را می‌بینند که می‌خواهند ببینن. چیزی را دوست دارند که دوست دارند، دوست داشته باشند. شاید عمیقاً با کانت موافق باشم … «درک ما از تمامِ حقیقت، وابسته به ذهنمان است.»

دنیای آدم‌ها و خواسته‌هایشان بیش از حد پیچیده بود، بنابراین تصمیم گرفتم وارد دنیای دیگری شوم؛ دنیای سیستم‌ها. سیستم‌ها خیلی خوب‌اند، دقیقاً همان چیزی را می‌فهمند که می‌گویی. دقیقاً همان زاویه از «کد» را می‌بینند که برای‌شان گفته ای. سیستم‌ها خیلی خوب‌اند؛ حرفی که می زنند، را دقیقاً می فهمی. آن‌ها واضح حرف می‌زنند، آن‌ها حرفی را می زنند که می‌خواهند بزنند. زمان جلوتر می‌رفت؛ سن بالاتر می‌رفت و سیستم‌ها همیشه قابل اعتمادتر بودند. پس تصمیم گرفتم روابط‌م را کنترل کنم. آن‌ها را سطحی کنم. عمیقاً نمی‌توانستم و نمی‌خواستم با انسانی ارتباط برقرار کنم. مشکل آدم‌ها این بود که از ریاضیات استفاده می‌کردند، امّا هیچ‌وقت مثل اعداد رفتار نمی‌کردند؛ اگر به تابعِ‌ی عدد می‌دادید، می‌توانستید به نتیجه اعتماد کنید. تابع هیچ‌وقت شما را ناامید نمی‌کرد؛ در آدم‌ها همیشه برعکس بود، آدم‌ها ذاتاً برای ناامید کردن، این‌جا هستند.

بعدها تصمیم گرفتم بنویسم، کلمات روح را ارضا می‌کنند. کلمات برای بیرون ریختن آشغال‌های ذهنی بودند؛ زمان بازهم جلوتر می‌رفت و داستان‌ها و قصه‌ها، هر روز بیشتر این حقیقت را نشان می‌دادند، «هر انسان هر روز دارد دخل خودش را می آورد.» زمان نشان می داد، زندگی هر انسان یک تراژدی است؛ و سرانجام زمان. راستی ساعت چند است؟