کاما و نقش آن در فردیت (۴)

سینما را دو دسته جلو می‌برند. گروه اول آن‌هایی‌اند که دنیا را می‌شناسند. فیلم‌نامه را می‌نویسند و بعد دکوپاژش می‌کنند. تک تک سکانس‌ها را نقاشی می‌کنند و تقسیم، و همه‌چیز را مثل یک معمار آماده می‌کنند. بعد فیلم می‌رود جلوی دوربین. ساخته می‌شود. حتی بی‌حضور کارگردان – سکانس پایانی فیلم روانی – اما تماشاگر نمی‌فهمد. […]

در باب: چشم‌ها

ابتدا تاریکی بود و بعد محو شد.* نقش آمد؛ شد محور جهان. دیدنی‌ها. با این‌ها به پیش رفتند، رفتیم. پشت پرده‌ها خبری بود. نقاش‌ها کشیدند و موسیقی آدرس‌ش را داد؛ دیدیم. دیدن شد نوعی باور مذهبی. حالا ما به طور افراطی چیزها را می‌دیدیم. نقاشی نقاشان، سینمای سینماگران و بعد فردی‌ها، در قالب جماعت‌ها. عکس‌هایی […]

چرخ و جیم

بعید آقابعیدی، از آن بچه‌های شرّ محله بود که نه می‌شد دیدش و نه می‌شد قیدش را زد. رفیق بود برای رفیق‌هایش. لات بود برای نارفیق‌ها. توپ را انداخته بود پشت‌بام همسایه، همسایه خانه نبوده. سپرده بود که زنگ خانه‌ها را بزنند و بگویند یک‌نفر را دیده‌اند که بالای پشت‌بام همسایه رفته دزدی. محل را […]

در باب: دوستی

دوستی را می‌شود بازگشت آدمی دید به خویش؛ دوست را مهم‌تر از خود می‌دانیم، ولی از او انتظار داریم. شبیه به خدا. می‌دانیم که جنس دوستی‌ها این جهانی نیست. آدمی موجودی‌ست مادی، و دوستی چیزی‌ست ورای ماده. می‌شود کسی را دوست داشت، اما با او دوست نبود. دوست داشتن را غریزه می‌سازد و دوستی را […]

کلاه در باد

کلاه در باد، داستان بلندی‌ست که مرمت و دوباره‌نویسی‌اش در این وبلاگ از ۲۵ فرودین ۱۳۹۷ شروع شد، تا زمانی که نه من می‌دانم نه حضرت دوست. در زیر فصول نوشته شده‌ی داستان لینک شده‌اند:

برخیز باشماچکین

اوضاع روحی‌م شده است شبیه به این آدم‌هایی که بعد از عمری فهمیده‌اند همه‌چیز را داده‌اند، اما ارزنی نگرفته‌اند. کارما را اگر بپذیرم، احساس می‌کنم یک چیپ در من جا مانده مربوط به چیزی که در خلقت قبلی‌ام بوده‌ام یا مربوط به خلقت آینده‌ام است و زودتر روی‌م نصب شده؛ که هر چه تدبیر می‌کنم، […]

دودها و آواها

تازگی‌ها می‌رویم توی یکی از کافه‌های شهر؛ جای کثیفی است. مخصوص آن‌هایی که هر چیزی را امتحان می‌کنند لابد. مردم جمع می‌شوند برای تماشای فوتبال و این‌جور چیزها. همیشه پر از دود است و سر و صدا و اصوات بد و گوش خراش. شلوغ هم هست اغلب. تو این دنیای وامانده، هر چیزی مشتری خودش […]

باران بزند بر خاک

باد صدای ناقوس‌ها را می‌رساند و این لب‌های خشک ماست که می‌لرزد. ای قلعه‌ی رنجور ما، چه شد که گرداگردت می‌گردند این سواران، و خاک وزیدن گرفته‌ست؟ سراب‌های ما را خشکاندند؛ ای آسمان، ای ستارگان‌ت را امیدواری، چه شد که ساکنان‌ت را راندند؟ سارتر، و میهن ما، همین دود است که به آسمان می‌رود و […]