برخیز باشماچکین

اوضاع روحی‌م شده است شبیه به این آدم‌هایی که بعد از عمری فهمیده‌اند همه‌چیز را داده‌اند، اما ارزنی نگرفته‌اند. کارما را اگر بپذیرم، احساس می‌کنم یک چیپ در من جا مانده مربوط به چیزی که در خلقت قبلی‌ام بوده‌ام یا مربوط به خلقت آینده‌ام است و زودتر روی‌م نصب شده؛ که هر چه تدبیر می‌کنم، دنیا انگشت می‌گذارد رویش و تا شصت‌ش را نبینم ول نمی‌کند ماجرا را؛ بعد مثل یک تابع یک به یک که وارون‌ش کنند، که انگار پوشا هم هست، هرگاه ما شصت‌مان را به دنیا نشان می‌دهیم، فورتونا به زمین می‌آید و همه‌چیز عالی‌ست. قضیه این است که این گاری، خر ندارد. حق انتخاب را داده‌اند به خودم، می‌خواهم «کلاه در باد» را این‌جا ادامه دهم؛ این‌طور احوالات روحی را می‌شود با روان‌شناسی و پزشکی و جامعه‌شناسی و این‌طور چیزها تحلیل کرد، اما رمان یک چیز جداست. چه بهتر از رمان‌های گوگول، میل به دیکتاتوری در روسیه را تحلیل می‌کند؟ این امّایی که می‌آید، رمان‌های انترنت‌ای مُشت آدم را باز می‌کنند. جراحی‌ها را نشان می‌دهند. اما بد نیست برای آدمی که در آستانه‌ی جنگ است. کلاه در باد یک داستان بلند است که مدت‌هاست نیمه‌تمام مانده – معلوم نیست از چه؟ – حالا قرار است یک‌جایی در این منوی وبلاگ درست کنم – بعد از نوشتن اولین قسمت‌ش – که در فیدهای‌تان و در صفحه‌ی اصلی هم نمی‌آید. آمده‌است حال مرا خوب کند، اما می‌شود از آن‌ کنار دنبال‌ش کرد. انگیزه‌ی اصلی اما این است که با دنیا از در جنگ درآمده‌ام، که ببینم تدبیر من می‌ماند یا شنلِ گوگول.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.